احمد
الـلـهـــم عـجــل لـولـیـک الـفـــــــرج . . .
احمد
اگه که مثل گذشته به من احساسی نداری؟
اگه فرصتی نمونده چرا تنهام نمیذاری؟
چرا روح عاشقت رو از وجودم نمیگیری؟
چرااز زندگی من، ازدلم بیرون نمیری؟
من کجای زندگیتم،که دیگه توروندارم؟
که نه میتونم بمیرم نه میشه طاقت بیارم
من کجای زندگیتم،که تو دوری از وجودم؟
من که هروزی که میگذشت بیشتر عاشق توبودم.
همیشه یه چیزی انگار مانع خوشبختیی ماست!
همیشه تودوری ومن دلخوشیم به صبح فرداست
زندگی شاید همینه،یه تلاش بی سرانجام!
یه نشونه که بدونم بیشترازهمیشه تنهام
من کجای زندگیتم؛که دیگه توروندارم؟
که نه میتونم بمیرم نه میشه طاقت بیارم
احمد
گاهی وقتا دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد
که بیاد تو تنهاییم …. و من اجازه ندم !
و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه
مگه من مردم که تنها بمونی
احمد
قفسم را مشکن ، تو مکن آزادم ، گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد ، من به زنجیر تو عادت دارم ! تو محبت کن بگذار تا عمریست ، من بمانم چو اسیری به حریم قفست ..
احمد
همسر حضرت ايوب(ع) در ان هنگام كه بيماري ايوب (ع) بسيار سخت گرديد به ايوب گفت:از خدا بخواه تا اين بيماري را كه بسيار طول كشيد از تو دور سازد. ايوب(ع) در جواب گفت: واي بر تو ما هفتاد سال در نعمت بوديم بگذار دست كم به همان اندازه سختي بيماري را تحمل كنيم. طولي نكشيد كه ايوب(ع) شفا يافت.
احمد
به خدا گفتم چرا بقیه انقد بی معرفتن؟ گفت : تو با معرفتی؟ گفت : حالا که از همه خسته شدی یاد من افتادی؟ گفت : چون منو فراموش کردی از بقیه شاکی و خسته ای گفت : قلبی که من توش باشم فقط پیشه خودم میشکنه نه بندهام.
احمد
همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد موقـع بحث هوو لیک هیاهـــــو می کرد! بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد! وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم- معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد! آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد! مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو
احمد
همه از مرگ می ترسن من از رفیق نا مرد
احمد
از فشار زندگی نترسید به یاد داشته باشید فشار ، توده زغال سنگ را به الماس تبدیل میکند… .
احمد
به درختان جنگل گفتم:چرابا این همه عظمت ازتکه آهنی به نام تبرمی رنجید؟ گفتند:رنجش ما از تبر نیست،از دسته آن است که از جنس خودماست!!! .
احمد
گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد…
احمد
دنبــــــال کســـــی نیستـــم کــــه وقتــــی میگـــــم میـــــرم ؛ بگــــه : نـــرو ! کســـی رو میخــــوام کـــه وقتـــی گفتـــم میـــرم ؛ بگـــه : "صبـــر کـــن منـــم باهـــات بیـــام، تنهـــا نـــرو … !! .
احمد
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائمااز اشک شسته بود برسنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود برسنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
احمد
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت روز میلاد همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن میترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت.......
احمد
بر سنگ مزارم بنویسید که بیدار نبود او خفته به خاک از غم بسیار نبود بر سنگ مزارم بنویسید که هنگام سفر عاشق شده و در تب دیدار نبود آنگاه که در گور نهادند مرا همه دانند به جز قسمت و اجبار نبود
آمین یا رب العالمین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبلآمـــــــــــــــــــــــــــین
13 سال و 6 ماه و 13 روز و 17 ساعت و 49 دقيقه قبل