♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آفتابِ دلِ من، شکسته است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت بودنت عاشق ایستاده ام .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاقبت پوستم را میشکافند اما نه تو را می یابند نه از من جز پیراهنی دریده سر نخی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزها می روند شب ها می آیند شب ها می مانند شب ها... می روم کمی پیرتر برگردم در دوردست ابری .....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاصی ام کرده بادهای خزر مرا..... هی به در می کوبد و من دلم هری می ریزد،...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من این بازی را قبول ندارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو..............چقدر صبور ومهربانی......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دعوتم کن ، به سمت گذرگاهی که ریشه در التماس باران دارد. باور کن بیش از پیش تماشای ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راهی به رويا باز بود وقتی خستگی را پاهايت می نوشت و التهاب چشمانت را خواب می فهميد به رويايی من اگر آمدی با خودت کمی لبخند بياور !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هی تو ....اینجا که ایستاده ای..چارشنبه آخر سال ...دنبالر ... یعنی کانون درد من که شب ها با والیوم به خواب می روند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پریدم از خواب من سراسر حسرت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دير زمانيست كه من در انبوه خاك هاي باغچه به دنبال خودي ميگردم كه تو را گم كردست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .