♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از این که دیر می آیی..زود میروی ...دلگیرم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من ماندم و حلقه طنابی در مشت ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
او...مرا افکنده در تٌنگی که نام دیگرش دریاست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خو کرده مشام به عطر تنت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرد کولی غرورش را بالا انداخت قوزش را صاف کرد قلمو برداشت و شب را روی سقف کاروان کشید....حدیث عشق بارانی شد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید آنها هم میدانند که من رهگذرم .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زبان برگ ها را می دانم … مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی” پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها ترس از این دارم...که شبی با اسب سپید آرزوها بخواهی به خوابم بیایی و من بیدار نشسته باشم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به گریه افتاده زمان! عقربه ای شکسته روی ساعت دلتنگی توقف کرده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی شود بر لب دریا نشست و غرق نگاه ِ تو نشد !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 16 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .