♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تصمیم اَم را گرفته ام.سفری به تهِ دریا ! همانجایی که هیچکس نیست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همه پیغمبرها گفته اند که روح باقی می ماند و چنین و چنان می شود. اما هیچکس توجه نکرده که آیا روح ما قابل بقا هست یا نه ؟! شما را بخدا روح ما با این افکار پست و اندیشه هایی که از حدود معده و شهوت تجاوز نمی نماید آیا اگر از بین برود بهتر نیست ؟!؟ موريس مترلينگ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم هوای پریدن دارد .....هوای آواز . . . کدام نگاه کدام دست کدام امید !؟ قفل یأس آموزِ حبس مرا خواهد توانست شکست . . . ؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بلند می کردم گاهی دستان بی رمق خویش را رو به آسمانت افسوس! نگاهت دور است ز من...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار که زخم خورشید عمیق تر از این حرفهاست ... پشت آن کوه ... در کارزار افق ، گویی آسمان دارد زمین گیر میشود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نسکافه میخورم و به تو فکر میکنم. شکر می ریزم.شیرین نمی شود. هر چقدر شکر می ریزم نسکافه ام شیرین نمی شود. تلخ است...تلخ تلخ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موج میداند ملال عاشق سرخورده را /زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را /در امان کی بودهایم از عشق، وقتی بوی خون باز،/ وحشی میکند باز ِ کبوتر خورده را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل ساقهی گیاهی ترد گرهام بزنید به چوبی، چیزی... ترسیدهام ...مدام باد میآید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا گفتم عشق مصر در قحطسالی سوخت ویوسف در زندان گریست.... باید پنجره هارا بست ودرهارا قفل کرد....... به هیچ دریچه ای اعتمادی نیست حتی همین دهان بسته ی بی نفس...!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد بهاری بی اعتنا به اندوه ِ من می وزد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کوچه ای خلوت کلمات ِ عاشقانه لا به لای بخار روی شیشه.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نامه رسان دير كرده است. حق با گرگ بود يا برادران يوسف؟ خودت بهتر مي داني عزيز دلم! دلم را به صندوق نيل مي اندازم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روايت عجيبي است اين باران بي خبر كه لباسهاي ما را نيلگون كرده است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .