♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شهر٬ بی تو٬ برایم سیاه است...هر چند که همرنگ چشمانت است؛ولی سیاهی چشمان تو کجا و این شهر سیاه کجا؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم یک تصادف جدی میخواهد پر سر و صدا آمبولانسها سراسیمه شوند و کار از کار بگذرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگ قبرم سبک باشد حبسم نکنید در یک فاصلهی کوتاه تاریخ تولد و مرگم را رها کنید نامم را نیز یک جمله تنها حک کنید آن جا مثل یادداشتی زیر دست و پای باد " میروم چای دم کنم"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دستهایم ....بترس آنها عاشق خنجرهای خوش دستند....پیشتر نیا محبوب من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخ اگه میشد توی این تاریکی یکی روش رو بر گردونه و یه کم فقط یه کم به من گوش کنه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر ساقهایم را بدزدم از تبر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دهانم را باز میکنم دستهی کلمات پر میکشند به آسمان... دهانم را میبندم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هزار مرغ دریایی در سینهی من گرفتارند اگر این پنجره باز شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرامــِش میخـواهـَم ... در آغوشــَم بگیـر ، کمــی ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دونم چرا همش دلم میخواد پست بدم !!!اما چیزی به ذهنم نمی یاد.....هی وای من....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 1 ساعت و 5 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .