♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تراژدی فقط شلیک گلوله به سر نیست ....می خواهم نظافتچی زندان باشم... هر روز غروب آزاد شوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبم در اوج جوانی پیرمردی هفتاد ساله است.... زانوهایش درد می کنند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام تنم می لرزد از زخم هایی که خورده ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام از مادر تلفنی خواهر تلفنی و دوستی که گاه لای مانیتور لب غنچه می کند و گل های مصنوعی می فرستد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کم نمیارم ......باور کن ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من تو را به بلوغ عشق درون سینه م باخته م!...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی ککش نمی گزد بهار از کدام درخت بالا می رود با کدام برگ می افتد گرد و خاک می کند با کفش هایی که مرا از پا در می آورند کافی ست بگویم سیب تا در عکس های تک نفره خنده دار شوم و دست هایی ناشناس پشت نویسی ام کنند
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 13 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .