♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ته فنجان قهوه ام کف دستم یا پیشانی ام را ببین! چیزی نمی بینی؟ مثلا خطی حرفی یا چیزی که بتوان “تو” را به “من” نسبت داد ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببخش اگر در نوشتن ناتوان شدم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سنگسار می کنند... غافل از آن که شهر پر از فاحشگان مغزی است... و کسی نمی داند مغز های هرزه ویرانگرترند... یا تن های هرزه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حوالی مـــ ـــن٬ توقف ممنوع است.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسمان ابری گل ها غمگین صدای زمزمه برگ ها خش ،خش " پاییز در راهست " " فصل مرگ و اغما "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عمریست کوه غرورم را خرج کرده ام ولی هنوز تو را ندارم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 9 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .