♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخ که چقدر اشک میریزم الان......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستم به قلم نمی رود ، اما .. به قلم مو .. چرا !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به کجای دنیا بر میخورد اگرهای ما.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشکم که روان گشته وتاچانه رسیده /درکاسه ی دست توبه پیمانه رسیده/ ازچاه زنخدان توتا چشم توازاشک /راهی ست که برعکس به میخانه رسیده
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه دروغ ها از ماست سفيد تر با نام خداتازه مي شوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا روزی که باران ببارد... تا روزی که گندم...جوانه بزند بر سفره های خالی کودکان سرزمین داغ من ... تا روزی که آفتاب نسوزاند و ابر بهانه ای نباشد برای گریستن... تا روزی که هیچکس سیاه نباشد...سفید نباشد...می نویسم ایران من....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کسی که فرش میبافه نباید رو حصیر باشه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالا من و صدای نفسها و بوی عشق وتنی خسته از سکوت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم گرفته... کدامین روز بود رفت و حک کرد خطوط تمام اینه ها را بر پیشانیم و جانم اویزه ی انتظاری سرد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرواز من به بال وپر تو ست زینهار.... مشکن مرا که می شکنی بال خویش را..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم سنگین است سنگین تر از شاخه ی پر از کلاغ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .