♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلت بگیرد و پشتت به هیچ گرم نباشد.....دلت بگیرد اما پدر نداشته باشی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلمه ها را جمع می کنم تا دست به سینه صف بکشند! حتی اگر هیچ شاعرانه ای در کار نباشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قناری گفتم متاسفم که نمی توانی پرواز کنی به چشم هایم نگاه کرد تا به یاد بیاورم که من اصلا بال ندارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به دنیا زانو نخواهم زد حتی اگر آسمان به کوتاهی قامتم گردد. «کوروش بزرگ»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران زد و به داد دل داغ من رسید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست به یقه ی هر موجی شدم سرنوشت تکراری اش را به صورتم کوبید و شور شد دهان خلیج از خون کوسه ای که آرواره اش را روی دیوار خانه مان جا گذاشت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهی دل زده از دریا ایستاده در کنار ساحل تنها, و بی خبر از صیادان بندر که تورهای خود را فروخته اند برای قرصی نان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه پرنده ای که نمی تواند پرواز کند پرنده نیستم اما دلم می خواهد پرواز کنم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 8 ساعت و 42 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .