♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو که بگویی خدا هست باور میکنم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بازی را دوست دارم با هر واژه ای جمله ای بسازم تا تو
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من امشب دلم گرفته است اما باران پشت پنجره کار من نیست به خدا راست می گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه همه چیز برعکس است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلاغ ها پرسه میزنند در میان ِ بخارات ِ روح من .... این طالع ِ نحس را با مرگ هم پایانی نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فایده اش چیست که با دستانم هر روز عکس هایم را صفحه به صفحه ورق ورق بزنم... چشمانم ..چشمانم به دنبال چه میگردد در هیاهوی این همه عکس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروبی هم خواهد امد که سکوتش سرخ نباشد!! آن غروب را جشن می گیریم و آسوده میمیریم!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شعرهای پاییزیِ من چشمهایت پر از شکوفه اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی از زمین نمیشود بیرون زد فرار بیفایدهست .. شبیه ِ وقتی که نمیخواهی گوش کنی اما میشنوی ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنجا که تو دیگر نیستی جهان تمام می شود ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من و پاییز و خیابون ، رسیدیم به هم دوباره چه ضیافت عزیزی ، یاد های پاره پاره
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 21 ساعت و 47 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .