♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به چشم هایم نگاه می کنند و دروغ می گویند... چراغ های شهر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعر که دیوانه میشود کلماتش... به در و دیوار میخورند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ظهر مرداد که لم داده زیر سقف یک آلاچیق نیمه مخروبه با چند لکه ی آبی و سفید روی صورتت دیگر نه مارکس اهمیت دارد نه دلتنگی های نقاش خیابان سی و هشتم و نه به حراج رفتن باغ آلبالو فقط می خواهی سیگارت را تمام کنی و بعد بیست دقیقه چرت بزنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این شانه های زخمی باران نیاز دارد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
طوفان همیشه ، شعور باغ را نادیده میگیرد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در چشمهای خیس من اسفند دود کن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گشنهها، دربند سیرها، آزاد باز صد رحمت به آیین کبوترها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها اگر گوش دلت را تیز کنی فقط یک چیز خواهی شنید: "دوستت دارم"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گونه هايت خيس است؟ باز با اين رفيق نابابت ،نامش چه بود؟هان! باران... باز با "باران" قدم زدي؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 11 ساعت و 56 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .