♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدای چرخیدن کلید سکوت خانه را تهدید میکند لبخندم را فرو میدهم نگاهم روی گلهای در هم پیچیده ی قالی گم میشود میلرزم دستانم را میگیری چشمانت صدایم میزند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب خاطراتم زیر نور ماه روی قایق لای حریر نسیم خیس شد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی خون به دریا شدن فکر می کند توی خواب هم به قتل می رسی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوته ای خشک از کوه بالا می رود شاید آنطرف باران باریده باشد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هرچه می کشم درد بیرون نمی رود از لای استخوان های زخمی ام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشــــــــق" آتش است ! نه آنکه خاکستر کند آنکه شعله ور سازد : حس را واژه را شعــــــــــــــر را ... و چه فرقی می کند که من عاشقی شاعر باشم یـــــــا شاعری عاشق ...؟!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی نزدیک تر بیا ضربان قلبت را نمی شنود هنوز گوش هایم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم هایی که نمی پرسند، آرام و بی صدا می خوانند تو را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تقصیر قطار نیست اگر امشب از هیچ دریچهای دستی برای تو بیرون نمیآید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم مثل سیر و سرکه می جوشد....در چشمانم مرگ موج میزند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مادر این نوشته ها.... زانو به زانو نشسته با من تنها و.....روی پوستم سوزن می زند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .