♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستم به قلم نميرود هر روز تا هزار سال جلو ميروم و هر بار بار هزار سال را به دوش ميکشم ميدانيد? بار دقايق سنگين است ? بار روزها و سالها سنگين تر و از همه سنگين تر ? لحظهها دستم سنگين شده گوشه گيرم چشمانم را ميبندم و مينويسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت چراغ قرمز, پسرکی با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت: چسب زخم نمیخواهید؟ 5تا,100تومان آهی کشیدم و با خود گفتم: تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم,نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو...عزیزم..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای کشتن یک پرنده یک قیچی به اندازه ی پرهایش کا[!]ت... لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی... پرهایش را بزن... خاطره ی پریدن کاری خواهد کرد که او خود را به اعماق پرتاب کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همان شهرست؟ پیشاپیشم آوارست اینجا/ بر زمین یا رب فقط نعش سپیدارست اینجا/ برسرم خرمای خون آلود میافتد هراسان /بر گلوی نخلها زخم تبردارست اینجا..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قول فیلمنامه نویس حس پنهان: تا حالا کسیو دوس داشتی؟.. اذیتش نکن... تا میتونی خوب نگاش کن..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پهلو دراز میکشم... زانوهایم را در آغوش میگیرم... جنین وار به خواب میروم... شاید دوباره متولد شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غمی که ته نشین میشود... ته تمام فنجانهای قهوه ام... و هیچ کس از آنها خبر ندارد... فقط آن فالگوی پیر... گاهی برایم غصه میخورد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه ها را مز مزه میکنم زیر زبانم نگهشان می دارم مبادا زود از دست روند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قهوه مینوشم ، فال میگیرم باز هم لکه ی سیاه تمام فنجان را پر کرده با طعنه نگاهم میکند و بعد میخندد رویم را برمیگردانم که شادیش را نبینم....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .