♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تپل شده بسکه غصه میخورد....علیرضا.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غروب جمعه...کنار خزر......خیلی تنهام....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی به خود میآیی ..که هیچکس مثل من دوستت نداشت....روزی که با کلامت من را به خاک سپاردی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی حس می کنی بدبختی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر نیازی به دعای دریا نیست، من آماده ام. گلدانها را آب داده ام. خانه را رفت و روب کردم. دنیا خیلی خوب است، بیا، علامت خانه بودن من، همین پنجرۀ رو به غروب آفتاب است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چون اسیر است در آن زلفِ سمن سای دلم ...چه کند گر نکند در شکنش جای دلم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم غوطه ور باشم در این سکوت مرگبار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خط می گیرم بعد از تو از زمین بهار ..از دلم لبخند و از ظرف میوه انار را....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فواره ای پریشان در حصار باد مضطرب تر از عشق در شیب بی تفاوتی و مثل قفسی که پرنده اش مرده باشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزهایی که شاعر نیستم کلمات را به میهمانی عصرانه دعوت می کنم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعتباری نیست بر این روزگار پر از هیچ که شرط عقل است احتیاط ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .