damla
کاش ستاره های شب می آمدند،مرا سوار بربال های خود می کردندوبه آسمان می بردندومراازتنهایی غریبانه شقایق هانجات می دادند.اماافسوس،افسوس که این چنین نیست.هوابارانی است،شب تهی ازستاره ها ومن بی گدارشیشه هارامی شکنم،درزیرپلک نورانی مهتاب شب های بارانی به انتظارتواشک می ریزم، دردریای توفانی توام.درغروبی زیباباقایقی که بال های طلایی آن شکسته است،وروی موج های نیلی رنگ غلت می خورد ومن اندوهگین ازاین که نکندغروب این جمعه هم به آخربرسدوتو بازهم مرا چشم به راه بگذاری.
damla
به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گریستن قلب هاوتظاهربه خوشحالی دراوج غمگینی وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و بی یاوری درحالی که تظاهرمی کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی به حال خود گریستن وبازهم نفرین به توای سرنوشت!
damla
آسمان چه غریبانه به حال من دل باخته می بارد وچه عاشقانه نعره سرمی دهد بی آنکه بداند بهرچه !شاید که آسمان هم بامن همدرداست شاید بر،اوهم جفا کرده اند شاید اوهم درمانده است ازاین دنیاکه این گونه دردودل می کندآسمان عاشقانه می گرید زیراکه اودل باخته است وعاشقانه به حال دل خود می گرید ومن هم آهسته بااومی گریم وچه غریبانه رفت آن پرنده ی کوچک وقتی که ازصدای گریه ام خسته شد.
damla
چه کسی می پرسدرازتنهایی چیست؟ شعردلتنگی باران ازکیست؟ چه کسی اشک شقایق رادید چه کسی حال مرا می پرسد این توبودی که مرا رویاندی باصدای که پرازآینه بود ونوایی چونوای خوش رود آه شاید ماه نوشیدی که شده لحجه تولحجه نور باتوام باتوفقط سنگ صبور
damla
تورابادیگری دیدم وگرم گفتگوبودی بااوآهسته می رفتی سروپا محو اوبودی نگاهت کردم بامن چوبیگانه نظرکردی شکستی عهد وپیمان راگنه کردی گنه کردی این بودآن وفایی راکه می گفتی این بودآن صفایی راکه می گفتی توخوداین چنین بودی چرا روزم سیه کردی
damla
باز ای باران ببار بر تمام لحظه های بی بهار بر تمام لحظه های خشک خشک بر تمام لحظه های بی قرار باز ای باران ببار بر تمام پیکرم موی سرم بر تمام شعر های دفترم بر تمام واژه های انتظار باز ای باران ببار بر تمام صفحه های زندگیم بر طلوع اولین دلدادگیم بر تمام خاطرات تلخ و تار باز ای باران ببار غصه های صبح فردا را بشوی تشنگی ها خستگی ها را بشوی
damla
بازامشب جلوه بخش بزم مستانم چوشمع درمیان سوزوسازخویش خندانم چوشمع رقص مرگ است اینکه می پیچیم بخودازتاب درد کس چه می داند که می سوزد تن وجانم چوشمع باکه گویم دردبی درمان خودرا زانکه من درمیان جمع تنهاوپریشانم چوشمع اشک گرم وآه سرد و روی زرد و سوزدل حاصل عشقندومن این نکته می دانم چوشمع باخیالش بانگاهش بافراقش باغمش گاه گریان گاه سوزان گاه لرزانم چوشمع بسکه باشب زنده داری های خودخوکرده ام ازنسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع گفتمت ازسوزوسازعشق ننشینم زپای تاوجودی باشدم برعهدوپیمانم چو شمع
damla
بغض یعنی نرو! بفهـــــــــــم . . . !
damla
زبان مشتركي داريم با اين همه يكديگر را نمي فهميم ما بايد مثل غارنشين ها تنها به علامت دست هاي مان اكتفا مي كرديم آن وقت شايد هيچ سوء تفاهمي ميانمان جدايي نمي انداخت
damla
تقصیر من نیست ..... که با آرامش نمی توانم بنویسمت..... تو تلفیقی از سیگار ..... و شراب.... و اکسیژن خالصی.... که برای انفجار من عاشق..... کا[!]ت .............
damla
بیا آخرين شاهكارت را بيبين... مجسمـه اي با چـشمانی باز... خيره به دور دست شايد شرق شايد غرب... مبهوت يك شكست... مغلوب يك اتفاق... مصلوب يك عشق... مفعول يك تاوان... خرده هايش را باد دارد ميبرد... و او فقط خاطراتش را محكم بغل گرفته... بيا آخرين شاهكارت را بيبين... مجسمه اي ساخته اي به نام «من»
damla
دست مي سوزد با سيگار... ! به خودت مي آيي... يادت مي آيد ديگر نه کسي است که از پشت بغلت کند... نه دستي که شانه هايت را بگيرد... نه صداي که قشنگ تر از باد باشد ... تنهايي يعني اين ...!!!
damla
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ همین !!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی ز چه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟
damla
بعضی آدمها ... مثل مخرج کسر هستند ... هر چه سعی می کنند ... بزرگتر شوند ... در واقع ... کوچکتر میشوند ...!!!!!