damla
باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن…
damla
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند..
damla
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست . بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی...
damla
ديوانگان عشق عاقلان را عاقلان دنيا پرست مجنون خوانند و گمراه نامند و اين جنون فوق العقل است نه جنون دون العقل. در جنوني كه مادون عقل است چراغ عقل خاموش مي شود و در جنوني كه مافق عقل است چراغ عقل در شعاع خورشيد عشق محو مي شود بدون آنكه خاموش شود .
damla
حداقل اگر خیانت کردی و رفتی,,, آنقدر انسان باش که بگی خیانت کردم نگو تو بد بودی!!!
damla
دلكًيرم از مرغهايي كه دانه خوردنشان بيش ما بود و حالا براي ديكًران تخم ميكًذارن .. برو ولي ميدانم روزي بوي كباب شدنت به مشمام ميرسد .
damla
رویـــــاهای با تو بودنــــم را
آب بــرد ...
شــــایــد بخاطر
چشــــم تــو بــود
که از ســــر دلتـــنگی
بــرای دیـــگری
اشــــک میــریخت ...
damla
همیشه خواستن توانستن نیست , خواستم بگویم دوستت دارم , نتوانستم
damla
با تو نیستم تو نخوان با خودم زمزمه میکنم . . . من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام فقط کمی تو را کم اورده ام یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟ حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند با این همه واژه چه کنم؟ تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟ باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم باید خوب باشم من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام فقط کمی بی حوصله ام آسمان روی سرم سنگینی میکند روزهایم کش امده هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند چون من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد اما شبها.. وای از شبها هوای آغوشت دیوانه ام میکند موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم لالایی ها پیشکش من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم آه و
damla
چه سرد و سخت است این زمین بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟ نمی دانم... در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!
damla
می توان قدم نهاد به سبزه زار زندگی پر زد از میان کوچه های دل بر بلور شیشه ای منزل گزید می توانی بگذری زباغها ولی زباغی نگذری میشود پرستو شد به سرزمین دور کرد سلام برده از یاد خار کنار ساقه اش گشته محو هزاران شقایق حباب وار آرزو بی خبر از کویر داغ التهاب کشتی شکسته در میان گل قاصد سحر نمی رسد موج غم سوی لب تشنه ای اشک خون می ریزد همی گر فصل بهاریست بدان فصل خزانی هست به مرگ برگ روزی پشیمانی سراغی هست وجود نا امیدی خسته آهسته در مرگ به امید تو جان می گیرد در اینهمه تنهایی ای یار همیشگی در اینهمه فنا ای فنا نا پذیر ای توانا ای یگانه ای مهربانترین مهربانان ای رحمن رحیم با تو می مانم تا شراب عشقت زنده ماند در جام خاکی ام
damla
پـشت پـنـجـره هــي پـشـت ِ پـنـجــره مي آيـم شـايـد ، نـشــانـي از تـــو بـجــويــَم هــي پـشت ِ پنجـــره مي آيم شايد ، شـمـيـم ِ پـيـرهـنـت را کالسـکـه ي نـســيــم ، فـرو آرَد ... هــي چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه مي دوزم زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود گــــرد و غـبــار ِ پــاي ِ ســـواري نيـسـت ؟ آيـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرايــي زانـســوي ِ ابــري ِ بــارانــي مـکـتــوب ِ يــار ؛