damla
میترسم ... از اینکه یک روزی، ... یک جایی ... من و *تو* ... خیلی دور از هم ... در آغوش یک غریبه ...بیقرار هم باشیم ...!!!
damla
«تو همانی که در تارترين لحظه شب راه نورانی اميد نشانم میداد» تو همانی! تو همانی که در آن لحظه تلخ همه منيتم را بگشود تو همانی! تو همانی که مرا در پس اين اندوه ها نه رها کردی و نه خنديدی تو همانی! تو همانی که شبم را که برايم غمی از بار گران بود به تماشای نگاهت ودر آن دهکده چشمانت بويی از برگ گل ياس نشاندی و همه وحشت و تاريکی را که همه در اين نگاهم جريان بود،گسستی و بدان ريشه اميد بکاشتی تو همانی!
damla
دیگر حتی نامت را در اشعارم نخواهی دید...! روی جلد دفتر شعرم بزرگ نوشته است .... " لعنت خـــــــدا بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغــال بریزد !!!
damla
باران که ببارد چشم هم می بارد و برهوت دل خالی می شود آسمان و دل....!!! چه شباهت ناگریزی دارند!!!! تاریکی شب که شود زندگی ام از نو می شود نمی دانم.. زندگی من به تاریکی شب عادت دارد... یانه... به تاریکی... روز و شبش چه فرقی دارد!!!!
damla
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك هارا بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا. وبيا تاجايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد وزمان روي كلوخي بنشيند با تو ومزامير شب اندام ترا ، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
damla
دور از تو در این شهر مرا همنفسی نیست فریاد کنم ازدل و فر یاد رسی نیست ما را نفس از هجر به لب آمدو مردم گویند که این عشق تو هم جز هوسی نیست ای آه بسوزان به شرر سینه مارا کین سینه برای دل ما جز قفسی نیست گفتم به دل از همهمه در سینه چه غوغاست ؟ گفتا که در این خانه بجز یار کسی نیست
damla
کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند بشکند درهم ، طلسم کهنه ی این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران که می بارد شما را تر کن
damla
تاريکي را دوست دارم اگر تو شمعم باشي تنهايي را دوست دارم اگر تو در کنارم باشي مرگ را دوست دارم اگر بيادم باشي تو را دوست دارم حتي اگر بيادم نباشي اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشی
damla
خواستم كه شيدايت كنم مفتون چشمانت شدم
در عشق رسوايت كنم پاي بند پيمانت شدم
خواستم سخن از دل بگم
ديدم دل ميبري ، دين ميبري ، مومن به ايمانت شدم
گفتم مرحم نهم بر زخم خويش سازش كنم با اخم خويش
بيهوده بود تجويز من محتاج به درمانت شدم
خواستم پنهان كنم اين راز را اين سوز و اين گداز را
غافل كه من انگشت نماي شهر و سامانت شدم
damla
خسته از اين ديار خسته ام از اين غربت از اين هراس بي پايان از اين عشق هاي نافرجام اينجا رسم بر عاشق كشي است اينجا پرنده در خون مي غلتد اينجا "گل همين پنج روز وشش باشد" اينجا سرنوشت گل ها هميشه پژمردن است اينجا عشق هميشه محكوم است اينجا ديار نافهمي است اينجا سرزمين دغل بازي است اينجا با اين هواي سنگين ،چقدر نفس كشيدن دشوار است اينجا پرواز وسقوط يك جا معني مي شود اينجا دل بستنُُُُُُُُُُُُِ دل بريدن معنا مي دهد مي خواهم پرواز كنم مي خواهم گذر كنم از اين ديار مي خواهم به دياري بروم كه پرنده ها پيش ازپرواز سقوط را نياموزند مي خواهم به سرزميني بروم كه گلها از ترس پژمردن جوانمرگ نشوند مي خواهم عبور كنم از شب اما صدايي كه لاي پرچين شب مي پيچد آزارم مي دهد و دائم در گوشم زمزمه مي كند اين قانون تمام هستي است در پي هر صعود،سقوطي
damla
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.
عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست.
damla
از تنهایی می ترسم ، از این ترس است که می لرزم مرا پیوند کن روزی به عشق پاک معبودت که پایان یابد این ترسم که این لرزش سکون یابد تا حیات بیگانه با مرگ آشنا گردد .»
damla
کجایی ای عشق ایا تو هستی دراین روزگار طوفانی؟ تو وجود داری؟ دیدمت درگوشه ای کناری رهگذری ایااتو بودی تو هستی تو کجایی نکند انی یا اینی یا....................... کدامی ای عشق هستی؟بودی؟یا میایی مانده ای یا می روی ؟ به همان اسمی یا اسمت راعوض کرده ای؟ نکند از مردمان خسته ای نکند جای خود را به دیگری داده ای نکند وای رفته ای یا....... بیرونت کردند یا خود رفته ای هوس شده ای.......... تقصیر ماست ؟نکندبه تو و دوستت ایمان نداریم تقصیر ماست چون به جای دل به دیدگان دل بسته ایم دیدگان هوس........ کاش اهنگر بودم اهنگری ماهر خجری میساختم تا عاشق بشوم......... ای عشق بیا اهنگر شده ام ..
damla
دلتنگ میشوم... چشمانم را روی هم می گذارم بلکه یادت را فراموش کنم... تو بگو دلکم مگر میشود یک عمری را فراموش کرد؟