damla
اي آنكه زنده از نفس توست جان من آن دم كه با توام، همه عالم ازان من آن دم كه با توام، پُِرم از شعر و از شراب ميريزد آبشار غزل از زبان من آن دم كه با توام، سبكم مثل ابرها سيمرغ كي رسد به بلندآسمان من بنگر طلوع خندهي خورشيد بر لبم زان روشني كه كاشتي اي باغبان من! با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ خود خواندهاي به گوش من اين، مهربان من
damla
"حسرت" ... ... یعنی رو به رویم نشسته ای ... و باز خیســـــی چشمـــانم را ... آن دستمال خشک بی احساس پاک کند ...! .. "حسرت" ... یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد ... اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم ... .. "حسرت" ... یعنی "تــــــــــــو" که در عین بودنت ... ... "داشتنت" را آرزو می کنم...!!
damla
مرزها را شکستیم ... .. حریمها را حَرَم کردیم ... .. باز هم ،هیچ عشق یک طرفه ای ... ماندگار نشد ... که نشد ...!!!
damla
خـــدا مشتی خاك برگرفــت.ميخواست ليلی را بسازد. از خـــود در او دميد و ليلی پيش از آنكه باخبر شود،عــــاشــــق شد. ساليانی است كه ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد،عاشق تر می شود. ليلی نام تـــــــــــمام دختــــران زميــــن است; نام ديــــگر انــــــــــســـان...
damla
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای ! پــــُر از کـلیـشه … پـــُـر از تـهـوع … جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی : ” ســرد اسـت “… یـخ نمـی کنـی … حـس نـمی کنـی… کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه چـه سرمایـی را گـذرانـدم …!!
damla
وقتي سكوت ِ دهكده فرياد مي شود تاريخ ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم تا كي به اهل ِ دهكده بيداد مي شود؟ خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن موسي ، دل ِ من است كه نوزاد مي شود با اين غزل ، به مـُلك ِ سليمان رسيده ام اين مرد ِ خسته ، همسفر ِ باد مي شود اي ابروان ِوحشــي ِتو لشكر ِ مغول! پس كي دل ِ خراب ِ من ، آباد مي شود؟ در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود
damla
اى دل گر از آن چاه زنخدان به در آئى هر جا كه روى زود پشيمان به در آئى مى خواه و گل افشان كن از دهر چه مى جوئى اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مى گوئى اى كه با سلسله ء زلف دراز آمده اى فرصتت باد كه ديوانه نواز آمده اى از من جدا مشو كه توام نور ديده اى آرام جان و موسم قلب رميده اى
damla
پنجره را باز میکنم طلوع را میبینم و غروب غمها را فراموش میکنم از اینکه در قلبم هستی و عشق منی افتخار میکنم دلم برایت تنگ شده عزیزم ، این را اعتراف میکنم به دور دستها نگاه میکنم ، قلبم تند تند میتپد ، اسمت را زیر لب صدا میکنم تو عشق منی و من خوشبخترینم تا لحظه ای که نفس میکشم ،همینم عاشقی که عشق را باور کرده و در این زمانه ای که پر از دروغ و نیرنگ است با تو عاشقانه آغاز کرده ، آغازی که پایانی نخواهد داشت ، زمانی بود که قلبم تنها ، غمها را درونش داشت غم رفت و جای آن تو را گرفت ، از آن لحظه که آمدی تا حالا ، چشمانم بهانه ی تو را گرفت حالا تو هستی و عشق هست و دل عاشق من تو سرچشمه ی عشقی در قلب من. پنجره را باز میکنم، طلوع را میبینم و به هوای تو در آسمان عشق پرواز میکنم
damla
من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید ... من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم ... چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهار دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهار دیگر و به یاری دیگر نه بهاری و نه یاری دیگر حیف اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را با خود خواهم برد...
damla
قرعه کشی که تمام شد تو به اسم کس دیگری در آمدی ! تقدیر جای خود... اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی
damla
دیوانگی بد نیستـ هوس کرده ام چنان گیــــــج شوم از "تــــــــــــو" ... .. چنانـ مست شوی از "مـــــــــــن" ... .. که زمین سرگیجــــــه بگیرد ...! .. و اشتباهی سالی سیصد و شصت و شش دور بگردد ... یکـــ روز اضافــــه تر دور ِ "تــــــــــــــــو" ...!!!!
damla
تناقض از سر و کله ات مي بارد... چشمانت را ببند... بعد بگو دوستت دارم ...! بذار اين دروغ ات ... به دلِ صاب مُرده ام بچسبد ... نگاهت با صداقت تمام ... دروغ هايت را فرياد مي زند...!!!
damla
*دقــــــــــــــــت کردین**:** یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، دیگری هم باطل* *کردن اش*
damla
یـادم بـاشـد : گـوشه گـود نـشـیـنم و بگـم لـنگـش کـن ! دایـه مـهـربـانـتر از مادر نـشـم ! درکـم رو بـالاتـر بـبـرم ! صـورت مـسئـله رو پـاک نـکـنم ! مـسائـل رو بـا هـم قـاطی نکـنم ! قـدر شـناس بـاشـم !!! بـفهـمم ارزش داشـتـن و مهـم بـودن بـرای آدمـها ، تـاریـخ مـصرف داره !!! تـو هـم یـادت بـاشـد : .....
damla
باز باران بی ترانه گریه هایم عاشقانه می خورد بر سقف قلبم یاد ایام تو داشتن می زند سیلی به صورت باورت شاید نباشد مرده است قلبم ز دستت فکر آنکه با تو بودم با تو بودم شاد بودم توی دشت آن نگاهت گم شدن در خاطراتت