damla
گاهی .. دلـت بهانه هــایی می گیرد که خودت انگشت به دهــان می مانی ! گاهی .. دل تنگی هــایی داری که فقط باید فریادشــان بزنی اما سکوت می کنی ، گاهی .. پشیمانی از کرده و ناکرده ات .. گاهی .. دلـت نمی خواهــد دیروز را به یاد بیاوری , انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که ... گاهی .. فقط دلـت می خواهد زانوهـایت را تنگ در آغوش بگیری , و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای .. بشینی و فقط نگاه کنی ، گاهی .. چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شـــــود ، گاهی .. دل گیری , شاید از خودت .. شایــــد ..
damla
احساس می کنم از قلبم به پرواز درآمده اند این کبوتران سفید و این من هستم که در آسمان ها اوج می گیرم! آیا ممکن است پرندگان در قلب آدم آشیان کنند؟
damla
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند امـا آنچه خوب است همیشه زیباست .
damla
بگذار لبهایت برای بوسیدن باشد چشمانت به اندازه ی کافی حرف برای گفتن دارند.
damla
پنجره ی باران خورده ات را باز کن چند سطر پس از باران چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده دلـــم بــرایــت تــنــگ اســت...
damla
صدایم کن،که صدایت ارامش وجود من ا ست! نگاهم کن،که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق ومحبت است! دعایم کن،که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است! نوازشم کن،که دستان پرمهرت گرمی گونه های گرم وخیسم است! باورم کن،که با باور تومن عاشقترینم! اشکهایم راپاک کن ،حالا نگاهم کن،کمی با من دردل کن، مرا ارام کن! بگذار سرم رابر روی شانه هایت بگذارم،بگذار دستانت را بفشارم،بگذار بگویم چقدر دوستت دارم،مرا باور کن! با ان چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من،نگاه تو مرا دیوانه تر میکند! نگاه زیبایت را باور دارم ،زیرا درون ان یک دنیا محبت میبینم! نگاهت را باور دارم زیرا درنگاهت معنای واقعی عشق را میبینم وکلمه ی دوستت دارم را میخوانم،وبا تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری! با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی ومیگویی که تنها مرا داری! نگاهم کن که نگات مرا به این باور می رساند که ماهر دو یک عاشق واقعی هستیم! با نگاه درون چشمانت راز دلت را میخوانم واین را میدانم که تو بهترینی! نگاهم کن،با نگاهت صدایم کن،با صدایت ارامم کن! نگاهم کن ای عشق،تا با نگاه به ان نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!
damla
انگار هنوز، فانوس گورستانم وقتی یادم میکنی تک تک فانوسهای این دهکده سوسو میزنند اگر مثل درختها ایستادم ریشه هام در دستهای تو محکم هست مشتی از خاک گورستان را هدیه کن به این قلب رنجور من که رگ خشکیده ی وجود من از خون رگهای تو، زنده است کنار من باش و نگذار ستاره ها مثل فانوسهای مرده ها رها شوند
damla
چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به باور تو تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو بخاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم با تو شوری در جان ، بی تو جانی ویران از این زخم پنهان ، می میرم نامت در من باران ، یادت در دل طوفان با تو امشب پایان می گیرم نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن به یاد تو بودم ، به یاد تو من ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم با تو شوری در جان، بی تو جانی ویران از این زخم پنهان می میرم
damla
تو می آیی... تو می آیی دلت همرنگ دریاست تمام لحظه هایم با تو زیباست تو می آیی به سوی ساحل عشق تمنای صداقت در تو پیداست تو می آیی کنار جسم و جانم و من در قلب پردردم چه غوغاست تویی تنها ترین پروانه شب که با یادت دلم شیداست، شیداست ..
damla
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتی رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه هاست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت آن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد که پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
damla
یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود منتتظر،ولی دعای او دیر کرده بود او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ... **** او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت **** روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود *** با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد او از این طرف، دعا از آن طرف در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند دست توی دست هم گذاشتند از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند وای که چقدر حرف داشتند *** برفها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود
damla
مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.
damla
اي ساربان آهسته ران کآرام جانم مي رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا طاقت نمي آرم جفا کار