damla
دیوانگی ات را جشن بگیر.!! ........زیرا در این دنیا ، جایی که تمام بشریت بیمار است ، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید..!!!!!!
damla
زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد نه مشكلي كه بايد حلش كرد چاپلين مي گويد : وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشون ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده
damla
می خواستم از تنهایی بگم، اما گفتی از رگ گردن بهت نزدیک ترم! می خواستم از مردود شدن تو امتحانات بگم، اما گفتی من ستارالعیوبم! می خواستم بگم پشیمونم ولی نمیدونم چیکار کنم؛ گفتی بیا که خوب جایی اومدی! می خواستم بگم پریشونم و بیقرار؛ پریدی وسط حرفم و گفتی من قلبتو آروم میکنم ... الا بذکرالله تطمئن القلوب می خواستم بگم کم آوردم، ناامیدو خسته ام؛ گفتی این درگه ما درگه نومیدی نیست! می خواستم بگم دیگه روم نمیشه صدات کنم و ابراز پشیمونی؛ گفتی صدبار اگر توبه شکستی بازآ ! می خواستم داد بزنم و به گناهام اعتراف کنم؛ آروم گفتی: هیـــــــس ... مطمئن باش بین خودمون میمونه!! می خواستم بگم من لیاقت این بنده خوبتو ندارم؛ گفتی من صلاحتو بهتر میدونم، به من اعتماد کن! تو دلم داشتم می گفتم کاش آغوش مهربونتو داشتم، که دیدم دستای گرمت زودتر از خواسته من باز شده ... خــــــــــــــــدایِ مهربونم دوسِت دارم ... همین!!
damla
خــــــــــدا ... واژه ای همیشه آشنــــا !! جاری و ساری در زندگی، امـــــا گمشــــــده در لحظـــــاتــــــ ... به دنبال واژگان و کلماتی می گردم تا بنویسم آنچه را که بایــــــد؛ اما کلماتــــ یاری نمی کنند !! گویــــا کلماتــــ در ذهن کوچکم محدود و محصور شده اند. نمی دانم از چه بگویم، از چه بنویسم و به چه فکر کنم ... آیــــا باید به واژه هایم هم رنگ و لعابــــ دهم؟! مثـــل زندگی ؟! من گمشــــــده ام ... دیر زمانیستــــــ ! شاید کسی بپرسد کجـــا ؟! و من خواهم گفتــــ : در شلوغی ِ دنیـــ ـ ـ ـ ـا ... در کوچه پس کوچه های ناآشنای زندگی تمام دارو ندارم بر باد رفتـــــ ... لحظاتــــِ نابـــــِ با خـــــدا بودن را فروختم و در ازایِ آن هیچ بدستــــــ آوردم !! خـــــدایـــا ... گاهی نمی فهمم بودنتـــــ را؛ به من بفهمان ... گاهی نادیده می گیرم نگاهتــــ را؛ دیده ام را روشنی بخش ... گاهی تمام انسانیتم را زیر پـــا می گذارم؛ آن لحظه مـــرا دریابـــــ ... و گاهی فرو می روم در مردابــــِ متعفّن ِ دنیـــ ـ ـ ـ ـا، دستانم را بگیر ... به من بچشان طعم ِ عشقتـــــ را؛ بوی سیبـ
damla
ای نازنینم. . . دیگرسکوت خواهم کردسکوتی ازته دلم... از این تکرار واژه هاخسته شدم... از تکرار لحظه ها نیز ... خسته ام... از هیاهوی آدمها... از حس بودن... خسته ام از نگاههای تکراری... خسته ام... از آشفتگی این روح سرگردان... دنیا... لحظه ای بایست.... بگذار نفسی تازه کنم... خسته ام... از خودم بیشتر از همه چیز خستـــه ام...
damla
از این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟
ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...
damla
دارمــــــــــــــــــــــ کم کم به این نتیجه میرسم که هیچکــــــــــــــــــــــس... هیچـــــکس تو این دنـــــــــــــــــــــیا آدم نیست.........................
damla
دلتنــگـم... دلتنـــــگ کسي کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسيــــد از حرکـت ايستـاد... دلتنگ کسي که دلتنگي هايم را نديد... دلتنگ ِ خود َم... خودي که مدتهــــ ــــ ــاست گم اش کـرده ام ... گذشت، ديگر آن زمان که فقط يک بار از دنيا مي رفتيم حالا يک بار از شهر مي رويم يک بار از ديار … يک بار از ياد … يک بار از دل … و يک بار از دست... دلتنــگـم........
damla
بـــه تــــو از تــــــــو می نـويسم بــــه تـــو ای هميشه در يـــاد ای هميشه از تـــــــــو زنده لحظه های رفته بر بــــاد وقتی که بن بست غربت سايه سار قفسم بود زير رگبار مصيبت بی کسی تنها کسم بود وقتــی از آزار پـــاييز برگ و باغم گريـــــه می کرد قاصد چشـــــــم تــــــو آمــــد مـــــــــژده ی روييــــــــــدن آورد بـــه تـــــــــو نـــامه مـــی نويــــسم ای عزيــــــــــــز رفتـــــه از دست ای کــــه خوشبختی پس از تــــــو گم شد و بـــه قــصه پيوست ای هميشگی ترين عشــــق در حضور حضرت تــو ای که می سوزم سراپا تــا ابد در حسرت تــــو به تـــــو نــــامه می نويسم نـــــامه ای نوشته بــر بــــــاد کـــه بـــــــه اسم تــــــــو رسيـدم قلمـــــم بــــــه گريــــه افتـــــــــاد ای تـــــو يـــــــارم روزگـــــــارم گفتنـــی هـــا بــا تـــو دارم ای تـــــــو يــــــارم
damla
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام.
damla
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر،نظر نمی کند.
damla
شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت.
damla
تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار . . . و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زندگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای اما بدان دوستت دارم از پشت این همه فاصله از پشت این همه حرف دوستت دارم