damla
شراب........ چه نام زیبایی، ره آوردش مستیست و راستی ،. .به رنگ عقیق چون لعل لبت . عطرت مینوازد مشام جانم را...................... غریبه ای که ترنم را به ارمغان دارد ،آشنایی که طراوت در موج موج نگاهش متبلور است........................ مینوشمت هزار پیک راستیین به سلامتی عشق به سلامتی خاطره
damla
در چشم مني روي به من ننمايي واندر دلمي ، هيچ بمن نگرايي اي جان و دل و ديده و اي بينايي چون از دل وديده دركنارم نايي
damla
جز عشق تو بر فلك دلم شاه مباد وز راز من و تو خلق آگاه مباد كوته نشود عشق توام زين دل ريش دستم ز سر زلف تو كوتاه مباد
damla
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان . . . ! یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . ! یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . ! یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . ! یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . ! ... بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . ! یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . ! یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . ! یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت . . . !
damla
اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرتخواهی کنم هی میگفت مینا جان تویی؟ هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت مینا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید! اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد. چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ما هستن.. ازشون دریغ نکنیم!
damla
اندر همه عمر من شبي وقت آمد بر من خيال آن راحت روح پرسيد زمن كه چون شدي اي مجروح گفتم كه زعشق توهمين بودفتوح
damla
ما را سر وسوداي كس ديگر نيست در عشق تو پرواي كس ديگر نيست جز تو دگري جاي نگيرد در دل دل جاي تو شد جاي كس ديگر نيست
damla
آسایش صد هزار جان یکدم توست خوشا آن دل که درآن دل،غم توست دانی صنما كه روشنايي دو چشم در ديدن زلف سيه پر خم اوست
damla
گر پای من از عجز طلبکار تو نیست تا ظن نبری که دل گرفتار تو نیست آن نایم که جان خریدار تو نیست خود دیده ی ما محرم دیدار تو نیست
damla
در کوی تو سرگشته شوم باکی نیست کودامن عشقی که براوچاکی نیست یک عاشق آزاده نبینی به جهان کز باد بلا بر سر او خاکی نیست
damla
روز از هوست پرده ی بیکاری ماست شبها زغمت حجره ی بیداری ماست هجران تو پیرایه ی غمخواری ماست سودای تو سرمایه ی هشیاری ماست
damla
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست تا دوست در اوست از دیده ی دوست فرق کردن نه نکوست یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست
damla
با عشق روان شد از عدم مرکب ما روشن ز شراب وصل دانم شب ما زان می که حرام نیست در مذهب ما تا باز عدم خشک نیابی لب ما
damla
در دنیایی که مردانش به نامردی عصا از کور میدزدند ٬ من از روی خوش باوری در آن محبت می جستم. من تمام دار و ندارم را به لبخند اساطیری شبهای بی روزن تو بخشیده ام.از شکستن بال پروانه ها گرفته تا سکوت مرغهای وحشی و رنجی که پرنده های تنها می کشند. تو که به این خاطره ها پنهان نگاه میکنی ٬ نگذار با آخرین با تبسم غروب گریه کنم.