damla
چيه چيزي شده ؟ چرا ساكتي ؟ / دوس داري بنزين بزني با كارت كي ؟ شنيدم بنزين شده ۷۰۰ به تازگي ! / بنزينتو تقسيم نكني با يكي ! ميگي كه رو كارت بنزينش حساسي ! / روش داري عقايد خيلي شيك و وسواسي ! اونقده اونو ميخواي كه اگه ليتري ۱۰۰ بنزين بدم بهت منو نشناسي !
damla
آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود
damla
با تو آسان میشود زدست سیاهی گریخت٬رو به ظلمت شبهای بی فرداگریخت بی تو ای عشق من گر نباشی در میان ٬ باید که از دنیا گریخت.
damla
احساس خوب وقتیه که یک نفر دلتنگت باشه احساس بهتر اینه که یک نفر عاشقت باشه اما بهترین احساس وقتیه که ........................ یک نفر هیچ وقت فراموشت نکنه !
damla
من تمام دار و ندارم را به لبخند اساطیری شبهای بی روزن تو بخشیده ام.از شکستن بال پروانه ها گرفته تا سکوت مرغهای وحشی و رنجی که پرنده های تنها می کشند.
تو که به این خاطره ها پنهان نگاه میکنی ٬ نگذار با آخرین با تبسم غروب گریه کنم.
damla
خسته و تنها ، همدم غمها در حصار خلوت دل پیچیده فریاد من نه ایمانی ، نه وجدانی ، جز حیله و نیرنگ در سرزمین قحطی عشق نشسته ام دلتنگ رنجیده از تو ریشه ی جونم عشق و تنفر ناباورانه آمیخته با خونم
damla
من درد تو را آسان از دست ندهم دل بر نکنم ز دوست ، تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم که آن درد به صد هزار درمان ندهم
damla
چون شراب عشق دردل کارکرد دل ز مستی بیخودی بسیارکرد شورشی اندرنهاد دل فتاد دل درآن شورش هوای یارکرد جامعه ی دریوزه برآتش نهاد خرقه ی بیروزه رازنان کرد هم زفقر خویشتن بیزارشد هم ز زهد خویش استعفارکرد نیکویی های که دراسلام یافت بر سر جمع مغان ایثارکرد ازپی یک قطره درد درد دوست روی اندرگوشه ای خمارکرد چون بیست ازهردوعالم دیده را در میان بیخودی دیدار کرد هستی خود زیرپای آوردپست وزبلندی دست دراسرار کرد آنچه یافت از یاری عطار یافت وآنچه کرد ازهمت عطار کرد
damla
بهت نمی گم دوستت دارم ولی قسم می خورم دوستت دارم بهت نمی گم که هرچی بخوایی بهت می دم چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم چون توخیلی خوش تراز خوابی اگه یه روزی چشمات پراز اشک شده دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پابه پات گریه می کنم اگه دبنال مجسمه سکوت می گشتی تاسرش دادبزنی صدام کن قول می دم ساکت بمونم اگه دنبال خرابه میگشتی تانفرتتو توش خالی کنی صدام کن قلبم تنهاخرابه وجود توست...
damla
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقت قسمت کردن شادی کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش های کم کنیم فاصله های میان خویش را باخطوط دوستی مبهم کنیم کاش وقتی آرزویی کنیم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلبمان را بشنود
damla
بی توازغم لبریزم رنگ زرد پاییزم بی تو بهارم زرده روز وشب پر درد وقتی که رفتی سفر شدم از تو بی خبر گفتی که برمیکردی به عهدت پایبندی برام پیغام آوردن قلب یارت رو بردن گفتن که عهد شکستی بر دیگری دل بستی شده بودم نیمه جون از حرفهای این و اون همش میکردم دعا دروغ باشن این حرفها رفتی تو ای بی وفا قلبم شکست ای بی وفا کشیدم من صدتا آه ای رفیق نیمه راه درسته که ما دوتا شدیم دویار جدا درسته که روزگار با من وتو یار نبود اما دلم میدونه خدا که مهربونه تقدیر بندهاشو بهتر از مامیدونه می دونم این جدایی بود تقدیر خدایی...
damla
عشق چیست؟
به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم
damla
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن ! و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... ! ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... ! بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... ! چه زیباست بخاطر تو زیستن ... ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... ! چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... ! برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... ! کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی ! ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!! و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ...
damla
از حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ..