damla
دلم اندازه خورشید برایت تنگ است ابرها دلگیرند سایه ماه به روی دلم از جذر نگاهت پیداست غم به دنبال گرفتاری من من به دنبال رسیدن به طلوع ... ***** آسمان تاریک است دلم اندازه ماه تا دلت دور شده است سایه روشنی ماه ته روشنی فاصله هاست و من از دورترین فاصله درماه تو را می بینم
damla
زمانیکه زنان این شهر مِهرشان را به حراج گذاشتند، مردی در اتاقک روسپیخانهها جا خوش کرد، دلها زندانی کینه شد و خانههای اجدادی مملو از فا.ح.شه.های بکر. پدرها بسترها را به امید مشتری! به دوش کشیدند و مردها رجالههایی بصورت شدند. تا جدایی بیش از عشق ردیفِ شعر شاعران شود.
damla
اسمش "فضای مجازی "است یعنی صورتها را نمی توان اینجا دید اما بسیاری ، سیرتهای واقعی شان را فقط اینجا نشان میدهند... فقط اینجا !!
damla
هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!! خاطراتم خوابند!! بگذار آرام بمانمــــ!!
damla
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقت قسمت کردن شادی کنیم کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشمهایش تر شویم کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخشان عادت کنیم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاسها خلوت کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم کاش مثل آب، مثل چشمه سار گونه نیلوفری را تر کنیم ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم کاش هرشب با دوجرعه نورماه چشم های خفته را رنگی کنیم کاش بین ساکنان شهر عشق ردپای خویش را پیدا کنیم کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کاردلها وا کنیم کاش رسم دوستی را ساده تر مهربان تر، آسمانی تر کنیم کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم کاش اشکی قلبمان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم کاش وقتی شاپرکها تشنه اند ما به جای ابرها گریان شویم کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرفهای قلبمان را بشنو
damla
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
damla
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
damla
گهی به قهرم بسوز چو شمع آتش پرست گهی در اغوش من بپیچ چون مار مست به بوسه ای زهر ناک از آن لبم کن هلاک سرم سیاهی گرفت بمان که رفتم ز دست
damla
بمون و اخرقصه تو دنیای خیالم باش بمونو روز و شبهامم پناه ماه و سالم باش عزیزم. تا آخر دنیا تا آخر این روزایی که حالا بی حضور تو خاکستری شده حداقل سعی کن توی خیالم باشی خودتو از خیالم نگیر بذار تو رویاهام کنارت باشم. سرمو بذارم روی شونه های مردونه ات و به کناره تو بودن افتخار کنم. برام یه پناه باش.یه پناهگاهی که هیچوقت پشتمو خالی نمی کنه. تک تک لحظه های بی تو بودن و توی آغوشم میفشارم و تمامیه ماههایی رو که نیستی به این امید زندگی می کنم که یه روز برمیگردی و ....
damla
ماه من غصه چرا؟ آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان، نه شکت و نه گرفت، بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست. ماه من، دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند. ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی واکن و بگو با دل خود که خدا هست هنوز، خدا هست هنوز او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد.
damla
کاش "تو"یی بــــــودی با طعم عاشقانه های محکم حالا کـه نیستی ... گوش کــُن میخواهم بخوابـــَم .. آرام تر سکوت کن صدای دلخراشـ ِ بی تفاوتــ ی هایت آزارمـــــــ میدَهـَد رفیـــق ..!!
damla
خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!! بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم... بیا تا دل کوچــــــــــکم را خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..! خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره.. که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!! بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن.. که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!! خدایـــا کمـــک کـــن : که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد.. کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش... مبـــادا بمیـــرد...!!! خــــدایــا دلــــــم را که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت.. اگر چه شــــــکســــــته!!! شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!
damla
گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام، بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست ، بيداري ست، بيداري ! *** اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار، پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟ اين منم، همراه او ؟ بازو به بازو، مست مست از عشق، از اميد ؟ روي راهي تار و پودش نور، از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟ *** اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا ! خواب يا بيدار، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !
damla
از اول قرار بر چیزی نگذاشتیم... تمام این بی قراری ها نتیجه ی همان است