damla
اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!
damla
برای تو می نویسم .... برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست... برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست... برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...
damla
قبل از اینکه دیر بشه دسته مادرتو ببوس...... یه شب که سردم بود به مادرم گفتم هوا که سرد میشه یاد تو میفتم طفلی دلش لرزید دلش دوباره شکست تو زل تابستون توکوچه برف نشست...به سلامتی اونی که بی منت دوسم داره(روزت مبارک مادرم)
damla
مادري دارم آرام بي پروا از سكوت آب ها شوقش از برگ درختان افزون نگاهش لطيف تر از انوار بهار كلامش آفتاب ،صدايش باران مادري دارم كه خواندن نمي دانست ولي درس زندگي آموخت آموخت كه چگونه گل را شاد كنم عشق را بفهمم دشت دل را خوشه خوشه پر كنم از گل شقايق آموخت كه چگونه دوست بدارم زندگي را
damla
وقتی بچه زمین میخورد، مادر گریه میکند؛ وقتی مادر زمین میخورد، بچه میخندد!
damla
مدتهاست مجازی میخندیم ، مجازی شادیم، مجازی عاشق میشیم، مجازی همدیگه رو دلداری میدیم ، امــــــا........... ... واقعی تنهاییم! واقعی درد میکشیم! واقعی از عشقهای مجازی لطمه می بینیم......!!!
damla
با بغض میگوید : زن که باشی ، گاهی بی دلیل اشک میریزی و با تمامی تلاشت.. ریز ریز خرد میشوی..!! آرام اشکش را پاک میکنم .. با صدای خسته میگویم : مرد که باشی بیشتر و بیشتر تلاش میکنی.. بی صدا خرد میشوی... حق اشک ریختن هم نداری..
damla
سيگاري كه از اول بد ميسوزه،تا آخرش طعم بدي ميده، از كشيدنش زجر ميكشي ولي دلت نمي آد خاموشش كني... اين قضيه عجيب منو ياد زندگي ميندازه...
damla
همسفر خسته ام از این همه راه خسته از نای و نی و این همه اه راه ، تکرار زمان است چرا همسفر فاش بگو راز چرا اری از ایینه ها نیست نشان ان نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم هوشیارم ز دل ِ خویش چرا ان که مستم بکند ، نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ، ره به کجا اوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من می گرید همسفر ، باش ، دلم می گرید خُنک ان روز که اندر پیش است دل ِ زهر خورده ی من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی
damla
به تو می اندیشم تو که از جنس بلور تو که از جنس گل و شاپرکی به تو می اندیشم تو که از جنس خدا تو که از پاکی گل پا ک تری تو که از جنس بهار تو که از جنس طلوع تو که پاینده تر از هر چه غروب به تو می اندیشم که توانایی بخشش داری که ز تنهایی هر قاصدکی با خبری به تو که می دانی آسمان از چه دلش می گیرد از چه دلش غمگین است وچطور یک شب ماه یک شب ، شب می شود مهتابی و چرا ماه همیشه تنهاست و ستاره سرشار و چه پر شرم و حیاست این خورشید و همه می دانند که نه هرگز نتوانند ببینند آن را رو در رو به تو می اندیشم به تو که میدانی آخر این خار کجا می روید آخر این نهر کجا میگیرد آرامش
damla
آهای تو که عشق منی به فکر من باش یه کمی به فکر من که عاشقم ولی تو بی خیالمی به فکر من که بعد تو خسته و بی طاقت شدم آهای به فکرتم هنوز به فکر من باش یه کمی آهای تموم زندگیم بی تو تموم زندگیم آهای تموم زندگیم رو به غروب زندگیم آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه میکشیم ... به فکر من که عاشقم ولی تو بی خیالمی
damla
از لحظه ای که مرا بدنیا اوردند, پیوسته گفتند دوست بدار امروز که دیوانه وار دوست دارم می گویند: فراموش کن... نام تو درسینه ام جایگاهی است نامت را حک کردم هر روز ترا می بوسم و می بویم و عاشقانه چشمهایت را نگاه می کنم دنیایی ساخته ام خانه ای بر بلندای محبت رشته های مهر پیچکهایش گلدان هایی پر از گلهای سرخ و تو تنها معبود خانه کوچک من خانه ای که به وسعت سر سبزی کوهساران است و من در کنار چشمه ساران محبت دستانت را می فشارم من هنوز فردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم
damla
تو آمدی ، کنارم نشستی و از آن روز من دورترین رویاها را باور دارم دیشب ، دیدم پرنده ای میان دفترم آواز میخواند . آن گونه قدم زنان تا ماه رفتم؛ باور نمیکنی ؟ بیا کفشهایم را امتحان کن چه فرقی میکند من عاشق تو باشم ، یا تو عاشق من چه فرقی میکند رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز میشود ؟ سالی ست که میدانم بیقراری چیست ، درد چیست ، آواز چیست ، راز چیست ... آی ، ای ... دوست ! چشم های تو شناسنامه ی مرا عوض کردند امروز .. من ، ... یک ساله میشوم. میدانم ٬ میدانم .. میدانم . باشد ٬ ساکت میشوم .. و دیگر هیچ نمیگویم. هیچ . و تو میدانی٬ که سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است ٬ از حرکات ناکرده . و اعتراف به عشقهای نهان٬ و اعتراف به عشقهای نهان٬ و اعتراف به عشقهای نهان ...
damla
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده
هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورد تمام عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حسرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای
مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟
من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...
پس چرا آزردنم را دوست داری
حسرت و غم خوردنم را دوست داری ؟