damla
آسمان را كبود ميكنم و خورشيد را به آتش ميكشم و سوختنش را به نظاره مي نشينم چه عاشقانه ميسوزد و دم نميزند روي تاريكي ها يك ماه ميكشم به چه بزرگي روي صفحه شب اكليل هاي نقره اي مي پاشم كه همه جا برق بزند كناره پنجره باز تنهايي يك پروانه ناز ميكشم و تا صبح با خيال برايش قصه ميبافم و ترانه ميسازم سكوت را زيباتر از هر موسيقي مينوازم تا سپيده بيدار ميمانم در خيال اينكه فردا رها شده باشم ديگر به كسي سيب دلم را نمي دهم ديگر اشكهايم را براي سنگها خرج نميكنم ديگر دلواپسيها و حزن صدايم را طنين انداز دلي نميكنم ديگر چشمان بهت زده ام را به جاده رويا به انتظار هيچ نمي دوزم ديگر شقايق هاي خفته را به عشق او پر پر نميكنم و ديگر و ديگر...
damla
یادت باشد ... دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا ... تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش ... حواست باشد ؛... دل شکسته ، گوشههایش تیز است ... مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،... مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود ... صبور باش و ساکت ... بغضت را پنهان کن ، رنجت را پنهانتر ... گاهی بازی زندگی اینگونه است ، بازنده فقط کسی است که بازی نکند ... طاقت بیاور ... و سرت را بگیر بالا ...!!!!!!!
damla
حجم دلتنگي يک صندلي ام چون چهارپا کودکي ام گشته ام بلوم بلوم وجب وجب گوشه گوشه در پي يک خاطره اي ديدني ام مدتي است گم شده باز عروسک _کوکي _کودکي _خيالي ام واي نمي دانستم هزار گوشه دارد اين اتاق_گوشه گيري ام قيافه را تابلو ام توکف_جيغ و کف ورقص پايه ي _هرنوع پايکوبي ام اين روزها من صندلي ام صندلي_ ديگر فقط يک نفره _خستگي ام تو کجايي اي عروسکم بهانه ي_ گريه و خنده ي _کودکي ام مي خواهم بنشانم دوباره تو را روي چشم هايم روي چهارپايگي ام من صندلي _عروسي ام پرم از خاک و خل و خستگي ام ......!!!
damla
خدایا ... قیامتت را بر پا کن ! تو اگر خسته نشده ای ، ما عجیب خسته ایم ..!!!!
damla
خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهِ... از اینجا که من ایستادم چقدر تا اسمون راهِ....!!!!
damla
...فریادَم تو را میگوید...تو را میجویم...اما نمیابـَمـَت... ...و تو تنها در اشکهایِ من جاری... ...آری...تو در احساسـَم بی پایان... ...حتی اکنون که نمیدانم چرا دیگر از آرامشِ نگاهـَت سهمی ندارم!... ... ...دلـَم برای بارها قهر و زود آشتی کردنـِمان تنگ است... ...برای خندیدنـِمان، گریستنـِمان، درد-دلـهایِمان... ...برای صدها بار "با تو تا همیشه" گفتنـِمان تنگ است!... ... ...ضرباتِ آخرین گفته هایَت بسیار سخت... ...ضربانِ قلبَم بسیار سرد... ...باز هم تو را میخوانم!... ...و تو همواره در اشکهایِ من جاری...
damla
...این تو نیستی...نه نیستی... ...فکر کردی من ـم مثل خودت، تو رو فراموش میکنم؟... ...عجب... ...اینی که تظاهر میکنی هستی، اونیـه که اونا میخوان باشی... ...یادمـه همیشه از این میگفتی که پایداری...اما من چیزی جز سستی نمیبینم... ...میگم عوض شدی... ...میگی آره خیلی ** بودم!... ...هه! جالبه...اما بدون من اون ** رو دوست داشتم... ................من که دلم برات تنگ شده، خودت چی؟!................ ...دلم برات تنگ شده!... ...(با صدای خیلی بلند...طوری که ذره ذره ی اعضای بدنت به لرز بیان!)...
damla
گاهی به خود میگویم شاید این من که در آیینه ایستاده من نیستم ... رویایی نداشتم که در آن رد عشق باشد دلم نشکسته ... هرگز معشوقی نداشتم من شاعر درد نبودم خوب به آیینه نگاه میکنم این منه در آیینه در چشمانش چیزی میدرخشد انگار قطره اشکی آرام از گوشه چشمش میلغزد عجیب است صورتم گرم و خیس شد
damla
یاد بعضی نفرات روشنم می دارد قوتم می بخشد ره می اندازد و اجاق کهن سرد سرایم گرم می آید از گرمی عالی دمشان نام بعضی نفرات رزق روحم شده است وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جرأتم می بخشد روشنم می دارد .
damla
آن شب که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را تماشا می کرد ... آن شب که شب پره ها عاشــقـــانه تر نــــور را می جســـتند ... و اتاق سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... دانستم تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی
damla
افسوس... واسه تو ای دل ساده... که حتی تک تک خنده هات ـم گله داره... افسوس... واسه تو ای دل ساده... که چشمهای تو هر لحظه ای گریه داره... افسوس... واسه تو ای دل ساده... که هر کسی واست عقده ای فرستاده... افسوس... واسه تو ای دل ساده... که تو هفت تا آسمون نداری یه ستاره.........
damla
منتظر نباش که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام ! که عزیز بارانی ام را در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام کردم توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ... باران زده من همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن کردن اتاق تنهاییم کا[!]ت من که این جا کاری نمی کنم فقط گهگاه دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم ... همین این کار هم که نور نمی خواهد می دانم که به حرفهایم می خندی حالا هنوز هم وقتی به تو فکر می کنم باران می بارد....
آفرین مامی :ایول دمت گرم ،،
14 سال و 4 ماه و 4 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبل توسط موبایل