#آشنایی-با-اصطلاحات-نُوین-خوس (گیلکی): " #خوسنوتیزم" برگرفته از واژهی #هیپنوتیزم, که امروزه در مواقعی بکار میرود که شخصِ #خوسآور ( #خوسنوتیزور), شخصِ #خوسناک را تحت تلقیناتی به #خوسیدگی مصنوعی وا میدارد. \ " #خوستفیض" برگرفته از لغت #مستفیض, و به شخصی گویند که با #خوسیدن به درجات والایی از فیض میرسد. \ " #خوسعلا" تکاملیافتهی واژهی #فعلا (موقتاً خداحافظ), که به کار بردن آن توجیهکنندهی دیگران از فرط #خوس-آلودگی خویشتن است, که بصورت راحتالحلقوم و بدون هیچ توضیح اضافهای این مسئله را بیان میکند که دیگر توانایی بیدار ماندن ندارید و بتوانید بهسرعت صحنه را ترک و به #خوس عمیق فرو روید. \ " #خوسعبلات" برگرفته از #خزعبلات, به معنی سخنان بیهودهای که #خوس-انگیز نیز باشند, مثال #خوس-شکن آن, همین چیزایی که تا به اینجا خواندید. \ خب دیگر عرض " #خوسته" نباشید دارم خدمت خودم, و باشد که " #خوستگار" شوید .. . (اینا که دیگه تعریف نمیخواد!) | بهزودی تکمیل میشود.
میشاییل تعریف میکند، تهران که بودم، از رانندهی آژانس پرسیدم: «چاقاد میشه؟» گفت: «قابل ناداقه آقا، مهمان ما باشین». خواستم سر به سرش بگذارم. خندیدم، گفتم: «خایلی مامنون» و پیاده شدم. راننده از آن طرف پیاده شد، گفت: «داداش من تاعاقُف کرد، شوما چقا جدی گفت؟ شوما هش هزاق تومان داد، بی زامات.»
اسماش ولی بود. ولی برای تفکیک ولیها از هم یک کنیه هم به او داده بودند: چوبپنبه. چرا چوبپنبه؟ خدا میداند. کنیه جهت تفکیک آدمها البته امری ضروری بود و هست. مثلن برای تفکیک محمدها از هم یک ممددراز داشتیم چون قدش بلند بود و یک پاچه ممد (ممد کوتوله) چون قدش کوتاه بود. یک پاچه علیآقا داشتیم، یک جوت علیآقا، چون لکنت زبان داشت. یک علی دلال هم داشتیم چون دلال بود. حسین پامودوری (حسین گوجه فرنگی) هم داشتیم چون از گوجه فرنگی بدش میآمد. یکی از محمدعلیها و برادرش را که با گفتن ِ مامدالی پامودور (محمدعلی گوجه) رسمن دیوانه کرده بودند. برگردیم به ولی چوب پنبه. ولی اپیکوریست بود ولی خودش نمیدانست. آخر روی مچ دست چپاش خالکوبی کرده بود: این نیز بگذرد. سالهاست، هر وقت اوضاعم به هم میریزد یا خیلی به من خوش میگذرد، خط و رنگ خالکوبی مچ دست ولی چوبپنبه جلوی چشمام ظاهر میشود.
صبح داشتم حاضر می شدم برم کلاس. در حال make up بودیم که پدر گرام اومدن پشت سر ما جلو آینه. برای موزی بازی هی گفت: الهه یه ذره ازین بزن یه ذره ازون بزن منم کارمو داشتم انجام می دادم. دیدم زیادی داره نظر میده حرصمو در بیاره شت رژ گونمو محکم کشیدم رو بینی و گونه ش هنگ کرد قیافه ش دیدنی بود غش کردم
نمیدونم چرا گاها تو خیابون در حال قدم زدن هستم حس میکنم ادما به طور احمقانه ای خیلی عجیب غریبن ، امروز به پسره رو دیدم با رفیقش ، ابروهاشو برداشته بود با تیغ یه حالت تیکه تیکه در اورده بود ، بعدپیراهنش تا وسط سینش باز ، ما دنبال چی هستیم این ملت بعضیاشون دنبال چی ، البته تاسف دیگه نمیشه خورد ، یه سری بیشتر از این ارزش و لیاقت ندارن ، حرفه تلخیه اما توی این خیابونا و دوروبرم مصداق زیاد داره
سالها با خود خلوت کردهام، در اندیشه فرو رفته و گاهی در آن غرق شدهام! شعر گفتهام، آنرا نوشته، خواندهام، برای تو - در جمع! از آمال و آرزوها ملودی ساختهام، نواختهام! حالا آن دفتر شعرم نمیدانم کجاست، شاید درون کیف سردوشیام - درون کمد - و آن سنتورم بالای پشت ِ بام خانهی پدری! من منتظر آن نیستم که خوشبختی نازل شود از آسمان الهی - من در تحرکم، آنقدَر برای آرامش جنگیدهام - با همه - و با خودم، که خستگیاش خط کشیده بر پیشانیام! آنقدَر فاکتور و قدرمطلق گرفتهام که میترسم همانطور که حساب و ریاضی دلم را زد، نتوانم قدر آرامش را بدانم ...
زن هیچ وقت تنهایی گریه نمی کند. اگر هم بکند ، پیش ِ خودش مطمئن است که کس ِدیگری حتی اگر آن جا هم نباشد اشکش را حس می کند ، اشک هاش می تواند از دور آن آدم را مسحور کند ، تکانش بدهد ، مطمئن است که گوشی که دور از دیدرس اما نه دور از صدارس است می شنودش.
صبح زودتر پا میشی که به کارهای شخصی برسی، از قضا برای سرور مشکلی پیش میاد و چون روز یکشنبهس و خیلی از کشورها روز تعطیلشونه، از دیتاسنتر پاسخی نمیگیری! این وسط گند میخوره به وقتت، صبح تا عصرت رو درگیری سر اینکه یه راهی پیدا کنی در نبود رفیقت اوضاع رو سر و سامان بدی ؛ سرور که مشکلش رفع میشه، دوباره اتفاق تکرار میشه و دوباره معطل میشی، که نمیفهمی چطور صبحانه خوردی، چطور ناهار خوردی، بعدازظهرت هم مجبوری حواست رو کامل بزاری که مجدد اتفاق رخ نده! از یه طرف دیگه سایت که بالا میاد یه سری زودتر از تو توی سایت آنلاین هستن، و با کامنتها گهربارشون و چیزی که معمولاً از نظر خودشون انتقاد (!) میدونن روی اعصابت راه میرن ...
می گم بابا! پول بده بهم لازم دارم. کیف گلیمی ام هم روی پام از شونم آویزون بود دقیقن همونطور که جلوی بابام آویزون وایساده بودم. نمی دونم چطو دید که یهو گفت: پولو میدم یه نخ و سوزنم بردار اون سه چارتا سوراخ شلوارتم که زیر کیف قایم کردی بدوز. پس فردا می گن لباس نداشتی بپوشی پاره موره می پوشی بعد یه لبخندی ام زد مشکوک. فک کنم یاد جوونیای خودش افتاد. همیشه دوس داشتم بدونم بابام جوون ک بود چجوری بود...
دوست داشتن يه چيزه و تحمل كردن چيز ديگه. آدم بعضي ها را دوست داره اما نمي تونه تحمل كنه ... بعضي ها را هم مي تونه خوب تحمل كنه، بدون اينكه دوستشون داشته باشه.
اینکه با بیادبی - شخصیت و شعور خانوادگیات را نمایان میکنی، خسته نباشی! / اینکه پاسخی نمیدهم، نه اینکه حرفهای تو صحیح است - نه ؛ من و رفتار من در مقابل تو و گفتار تو ... ، و سکوتم تف ِ سربالای تو را به تمسخر میگیرد! / من یک قدم از تو جلوترم، هرچند نمیفهمی ... !
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 39 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (