خونه ی ما هم خیلی سال ِ ک زنده س. یه خونه ی بزرگ وسط ِ یه شهر بزرگ. من آخرین بچه ای بودم که تو این خونه بزرگ شد و این افتخارو داشت... همه یا رفتن از دنیا. یا رفتن از کشور. یا دیگه دوسش ندارن... این خونه قدم ب قدم پر از خنده های پیر شده ی توپ پلاستیکی دو لایه و صدای خنده ی زنا و مردا و گریه هاشونه. کسایی ک نیستن... دلم خوشه ب بزرگی دل ِ این خونه. امشب ک داستان رادیو هفت رو شنیدم گریه م گرفت... من و این خونه ی بزرگ ِ تنها ماجراها داریم با هم... ماجراها...
اینقده از هر طرف تو این همه سال بهم رسیده که مدت هاست دیگه کسی ب لیست دوست داشتنیای واقعیم اضافه نشده. این روزا یه تلنگر کافیه از همه زده شم. متنفر شم...
تا 4سالگی تو خونه بابا بزگم اینا بودیم.بعدش هم که خونمون جدا شد هر روز اونجا بودیم.یا ماها می رفتیم یا خودش می آمد خونمون.بهش میگم عزیزی...
تو حیاط خونه مادربزگم یه در بود که به یه خونه قدیمی باز میشد.یادش بخیر.تو یکی از اتاق ها همیشه ترشی و اینا بود.همیشه برام از اون اتاق تُلف می آورد(انگور در سرکه)
دختر عمه هاش رو خیلی دوس داشت.ما هم به دختر عمه هاش می گفتیم دختر عمه.همیشه میگفتند خوش به حال دختر دایی که نوه هاش این قدر دوسش دارند...
وقتی پدربزرگم رفت خود به خود داغون شد.یه جورایی دیگه حوصله هیچی رو نداشت...
عروسی خواهرم رو که دید همش میگفت خدا کنه زنده باشم عروسی تو رو ببینم.
خواهرم شهرضا و دختر عمه ام شاهین شهر هستند.همش به من میگفت تو دیگه برو تهران به بالا.برو تهران یا شمال یا مشهد.میگفت تو دیگه این طرفا شوهر نکن..برو راه دورتر تا تو یه مسیر باشید و بیام به همتون سر بزنم...
همیشه وقتی می دید گل جدید دارم بهم میگفت برا من قلمه بزن.
حس یوسف هاش که خشک میشد میگفت حسن یوسف هام خشک شده.میگفتم عزیزی ناراحت نباش.خودم برات قلمه میزنم...
چه مي دانستم هر چه زمان بيش تر مي گذرد من عاشق تر مي شوم ؟ عاشق مردي كه تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شايد نمي خواست يا نمي توانست مرا به چنگ بياورد .
ده سالی با هم دوست بودن. از راهنمایی. اول راهنمایی. بعد ِ دانشگاه یهو همه چی قاطی پاطی شد و اون ازدواج کرد و میلاد مث ِ همیشه. بدتر از همیشه حتی! دیشب با چشماش حرف می زد. می گفت: چقد حالم بد میشه وقتی خاطراتش میاد جلو چشمم. چقد بده که از ایران رفته واسه همیشه. دلم تنگشه الهه. دلم تنگشه... من فقط نگاش کردم با بغض.
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!
خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی .
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 51 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (