اجباراً میشنیدیم، اراجیف میبافتند، چیزی برای اشک ریختن در میان صحبتهایشان پیدا نمیشد، اما او را میدیدم - میان جمعیت - تنها! و بغض در من بالا میرفت، که به سوگ مادر سیاه به تن کرده بود و شاید هیچکس جز او از نبود مادر غمگین نبود ...
شعری برایت نوشته ام عاشقانه.جانی فدای تو شد لابلای حرفهابش.میگذارم روی بالشت صبح که بیدار شدی بخوان.امیدوارم دوستت دارم را پیدا کنی در این بازی کلماتم.عزیزم من را برای صبحانه بیدار نکن.خوابی رفتم صد ساله.اما تو هنوز هم چای را برای دو نفر بریز...
رفتیم دوتایی کلی خرید کردیم. خوش گذروندیم... یه عالمه پاستیل خرید واسه جفتمون. تو راه با خنده می گفت: به هیچ کسی نگی این همه پاستیل داریما همه ش مال من و تو : )
فقط کسانی که زیاد گریه کرده اند می توانند ارزش زیبایی های زندگی را درک کنند و از ته دل بخندند. گریه کردن آسان است، اما خندیدن بسیار سخت. این حقیقت را خیلی زود می فهمی.
یه دختری داشت حرف میزد باهام میگفت دوس دارم قدم بلند باشه ووو پرسیدم چرا گفت دوس دارم و هرچی گفتم باز حرف خودشو زد اما دلیلایی زیرو آوردم و نظرش تغییر کرد ... شاید پستم جالب نباشه اما خواستم بنویسمش ...
آقای @علی فلاح، با کمال تاسف ضایعه در گذشت مادر گرامیتان را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض نموده و برای آن عزیز علو درجات الهی را مسئلت میداریم! روحش شاد و قرین رحمت ...
اصلا نمی دونم چی بگم. حرفی نمی مونه. حرفی نمیشه زد... اینقدر سخته در مورد مادر نوشتن ک کم پیش میاد کسی ادای دین گنه اما اینکه از نبودن مادر بنویسیم درد و رنج نوشتن رو بیشتر می کنه... خواستم بگم: مادرت نیست, اما هست... همیشه بالای سرته چون براش حق فرزندی رو خوب ادا کردی... مادرت همیشه هست اگرچه راه دور, اما هست و این بودنش حتی تو ذهن هیچوقت باعث نمیشه آدم کم بیاره...
امیدوارم, روحش همیشه شاد باشه بدون هیچ دردی فقط نگاهت کنه و همیشه برات لبخند بزنه. ما آدم ها وقتی می میریم زنده میشیم...
اگه همچین پستی نزده باشی یعنی تمام محاسباتِ زندگیم بهم ریخته
بازم هرچی فکر میکنم تو خطاب به کسایی گفته بودی که در دسترس هستن و میتونن کمکش کنن .. (شایدم یه نفر دیگه اما غیر ِگیلانی، چون بخاطر همین توو ذهنم موند )
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 12 ساعت و 19 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (