یا ب قول جبران خلیل جبران ک می گه:
تولدت را به تو تبریک نمی گویم بلکه تو را به تولدت تبریک می گویم...
و من شادم. چون امروز تولد توست فرشاد. پنج دقیقه زودتر تبریک گفتم چون دلم نمی خواست کسی لذت اول بودن رو از من بگیره : ) برای تمام روز های خوبی که با هم داشتیم. روزهای بدی که کنارم بودی. برای اینکه هستی از خدا ممنونم... تولدت با هزار بوسه و شاخه گل هزاران بار تبریک
اومدن خونه می گن نهار چیه؟ نه امیر پشت تلفن پرسیده بود. بعد گفتم: ماکارونی! کلی ایش و ویش و نمی دونم هوا گرمه نمیشه خورد و اینا! حرف نزدم. سر میز نشستن دوتایی دارن دومین بشقابشونو می خورن خو شما ک ماکارونی دوست دارید چرا آدمو ترور شخصیتی / احساسی می کنین آخه
می دونید؟ من و طراوت تو یه بحث آشنا شدیم. اونم این بود ک من دلم نمی خواست تو نیمکتمون سه نفری بشینم و جامو بدم به دختری ک از مدرسه ای دیگه اومده بود. نمی دونم چی شد ازش خوشم اومد. بعد شدیم رفیق. سه سال مدرسه رو با طراوت روزای خوب و بد زیاد داشتم. می خواست فیزیک دان بشه و می شد! هوش فوق العاده ای داشت... امروز ک داشتم بین وسایل کشوهام می گشتم و یاد گذشته ها افتاده بودم, یادگاری های دوستام از اول دبستان تا خود دبیرستان نظرمو جلب کردن. دونه دونه خوندم. دونه دونه رفتم تو فکر باهاشون. با دیدن یه عکس اشک ریختم. با دیدن این کارت پستال اما دلم یجوری شد... من طراوت رو اون اواخر زیاد اذیت کردم. بیشتر با عقیق بودم تا اون. و اشتباهم همین بود... دبیرستان از هم جدا شدیم و اون اردی بهشت لعنتی اول دبیرستان که خبر فوت طراوتو شنیدم باعث شد هیچوقت خودمو نبخشم. هنوز نامه های طراوتو دارم. کارت پستالاشو دارم. قیافشو جلوی چشمم دارم... طراوت منو خیلی دوست داشت منم همینطور اما من خرکی دوسش داشتم نه مث ِ اون... نمی دونم با اینکه ده سال از فوتش می گذره وقتی دلم می گیره میرم سر خاکش. ساعت ها باهاش حرف می زنم بدون اینکه خجالت بکشم کسی نگام می کنه... میرم سنگ قبرشو میشورم و دلمو انگار شستم...
گاهی آدم دلش برای یه دوست خیلی تنگ میشه و دلم برای طراوت تنگ شده... دیروز تولدش بود و نشد برم. شاید این پنجشنبه رفتم پیشش...
چند روز پیش سوار #ماشین شدم میخواستم برم #انزلی خلاصه دیدم یک عدد ننه جلو نشسته همین که حرکت کردیم ننه میخواست #کمربند شو ببنده هر چی دنبال این #قفل-کمربند گشت پیداش نکرد .....قفل کمربند #پشت-صندلی-گیر-کرده-بود اون نمیدید ولی من میدیدم.....میخواستم ببینم آخرش چیکار میکنه بیخال بستن کمربند میشه یا نه.... بعد یهو #کمربندو-از-سمت-خودش-بست-تو-قفل-کمربند-راننده.....من که اول .....گفتم بیخیال راننده که نمیبنده ....خلاصه یهو دیدم #راننده-دستپاچه-شد که کمربند ببنده آخه از این #گشتای-ویژه دیده بود که کنار خیابون وامیستن #جریمه-میکنن .....بنده خدا هر چی خواست کمربندو جا بندازه تو قفل نمیرفت اینقد طولش داد تا رسید به #پلیس......دیگه دید دیر شده کار از کارا گذشته #با-دستش-نگه-داشت-رد-شدیم .....نگاه راننده به ننه : خود ننه: من:
توی مترو نشسته بودَم و یه آقای کارمند هم نشسته بود ..
از دفتر انگار بهش زنگ زده بودن! بهش گفتن که با وجود مرخصی برگرده و بهش نیاز دارن ..
اون آقا هم بدون هیچ خجالت و مخفی کاری بهش جواب داد :
من امروز به زنم قول دادم زودتر برم ...
×پ.ن: اینقدر از این رفتارش خوشم اومد ! اصنم .... نیست .
مسئله این نیست که چی خوبه چی بد هست . مسئله اینه که ما آدما نمیتونیم تصور کنیم که ما ممکنه یه مدت دیگه بخاطر یه سری مسائل زندگمیون و فکرمون تغییر کنه و اینکه پشیمون بشیم از یه سری کارای اشتباهی که قبلا انجام میدادیم که شاید سیگار یا کلا هر دود دیگه ای هم جزو همین پشیمونی هامون باشه . ولی ضرری که به خودمون زدیم همچنان میمونه .
آدما میبینن که خب با کشیدن روزی چندتا سیگار شاید از بار عصبیشون کم باشه یا مثلا یه زست بگیرن که آره ما هم هستیم ( که اصلا هم ژست قشنگی نیست ) خب ولی ادامه پیدا میکنه .
من دوستام پیپ میکشن . یکی دوبار چندتا پک زدم اصلا برام جالب نبود .
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 10 ساعت و 22 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (