خیلی ها فکر می کنند سلامتی بزرگترین نعمت است، ولی سخت در اشتباهند. وقتی سالم باشی و در تنهایی پرپر بزنی، آنی مرض می گیری، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.
#وقتی بعد از 6ماه فارغ التحصیلی؛میری واسه کلاس خیاطی ثبت نام میکنی و ذوق داری؛مثل روزایه اولی که میرفتی دانشگاه؛حداقل این درد تموم شدن دانشگاه با این کلاس شاید جبران بشه: (
تو راهی که میری به حرف هیچ کسی گوش نکن چیزی رو که دوست داری انجام بده مهم نیست نظر دیگران
من از خیاطی خاطره خوب زیاد دارم
شاید قدیمی ترین خاطراتم اوناست
بچه بودم مادرم خیاطی میکرد کلی شاگرد داشت و من یادمه میون شاگرداش بازی میکردم...........
ی بار ذستم لای چرخ گیر کرد ازون دستی ها بود با دست میچرخوندیش
ما اون زمون خیلی قدیم مستاجر بودیم مادرم میاد بیرون داد میزنه تو حیاط
خلاصه زن همسایمون و همسایمون میان و دستم رو رها میکنن درد داشت زیادددددددددددد
چندتا نکته هست که کاربران در نظر نمیگیرند: اول اینکه تیم مدیریتی روئینتن هستند، یعنی ایگنور نمیشن، خیلیها رو میبینم که حتی با علم بر این موضوع برای اینکه هرچی دلشون میخواد بفرستند و مدیران کنترلی رو ارسالهاشون نداشته باشن، لیست مسئولین رو بیخودی ایگنور کردن! دوم اینکه پلیس شبکه یه سیستمه، شخص نیست که براش پیام خصوصیُ تلنگر و اینا میفرستید، کاری دارید از فرم تماس استفاده کنید و در آخر مدیران علاوه بر روئینتنی، اشخاصی عادی هستند که فقط در این مجموعه سطح دسترسی بیشتری دارن که برای نظارته و سعی داریم وجه تمایز رو به حداقل برسونیم و قدمهایی در این خصوص برداشته شده، بنابراین لطفاً خطاب نزنید، بعد در برید ...
راهی نانوایی شدم، با کلی غُر و ابرو بالا انداختن بندِ کیسهی زبالهی سفید را - از اینهایی که تبلیغش را میکنند - گرفتم توی دستم، که میان راه پرتش کنم درون یکی از سطلهای زبالهی شهرک - بدلیل پر بودن - که احتمالاً بخاطر افزایش خوراک در ایام نوروز یا شاید کمکاری ماموران جمعآوری زباله باشد - سهم من آخری شد که گویی یک جای خالی داشت! نیمساعتی گذشته بود - باز میگشتم، نان خریده بودم و رسیده بودم حوالی خانه - در تاریکی - مردی که نیمی از قامت خم شدهاش درون همان سطل زباله بود، روزیاش را جستجو میکرد ...
سوء استفاده از اعتماد دیگران شاید زمان زیادی پنهان بمونه، اما نهایتاً آشکار میشه! میدونم واضحه که از چشم خدا چیزی پنهان نیست، اما مغزهای بسته به این امید دارن که بخاطر اعتماد، چشمها قراردادی مبنی بر بسته بودن و گوشها بر نشنیدن امضا کرده باشن، حالا در پیشگاه ِ خدا هم یه کاریش میکنن ...
- شخص اول هالو باشه، شخص دوم هالو یا هالوتر
- شخص اول هالو باشه، فکر کنه همه مثل ِ خودش هالو هستن
- شخص ثالث با علم بر هالو فرض شدن، هالو بمونه
- شخص اول یا ثالث مشکلی با هالو بودن یا هالو موندن نداشته باشن
و ...
اینکه در پیشگاه خدا یه کاریش میکنن هم وقت زیاد دارن که چه کاریش کنن
بهرحال موکول میشه به آینده ...
چیزی که می توانم به شما بگویم این است که میلیاردها زن روی زمین زندگی می کنند. درسته؟ بعضی هاشان خوبند. خیلی هاشان زیادی خوبند. ولی گاه گداری طبیعت تمام حقه هاش را به کار می بندد تا زنی ویژه بسازد، زنی باور نکردنی، منظورم این است که نگاهش می کنی ولی نمی توانی باور کنی. همه ی حرکاتش مثل موج زیباست و بی نقص. مثل جیوه. مثل مار. مچ پایش را می بینی، بازویش یا زانویش را.تمام شان در کلیتی بی نقص و باشکوه به هم آمیخته اند. با چشمانی خندان و زیبا، دهانی خوش حالت و لب هایی که انگار هر لحظه منتظرند تا به خنده بر درماندگیت باز شوند. این جور زن ها می دانند که چطور باید لباس پوشید. موهای شان هوا را به آتش می کشد.
کسی که برات خیلی عزیزه . . . . هر لبخندش واست یه دنیاست . . . . دوست نداری اونو با کسی قسمت کنی و همیشه مثل یک جفت چشم مراقبشی که بلایی سرش نیاد . . . . حس خیلی خوبیه؛ اینکه کنار کسی وایسی که لبخنداش حتی عصبانیتاش رو غنیمت بدونی . . . . وقتی دیر میاد خونه زودی بهش زنگ بزنی که کجایی؟ . . . . وقتی تو خونه نشستی یهو از طرفش sms بیادو .. وقتی بازش کنی کلی حرفای خنده دار توش باشه . . . . چیزایی که فقط واسه خودتون دوتا خنده داره . . . . وقتی میاد خونه زود بپری جلوی در و بهش بخندی و بهش بگی دیر اومدی! . . . . اونم بگه تو کیفم یه چیزی واست هستو وقتی با ذوق کیفو میگیری بهت بگه شوخی کردم، کیفمو بگیر کفشمو دربیارم
وقتی سر یه موضوعی با هم بحثتون میشه و از دستت عصبانی میشه دل تو دلت نیست که باهاش آشتی کنی و دوباره همون خنده ها
وقتی داره یه چیز علمی تعریف میکنه حتی اگه متوجه نشی چی میگه، با دقت به حرفاش گوش بدی و بعد بهش بگی متوجه نشدم اونم بخنده و دوباره ساده تر واست تعریف کنه.
وقتی یه چیز جالب با دست خودش اختراع میکنه تشویقش کنی حتی اگه اون اختراع، سرهم کردن باتری و آداپتور باشه و بعد با خنده بهت نگاه کنه و بگه فردا پس فردا وقتی معروف شدم میگم مشوقم تو بودی
وقتی لباس خوب خوباشو می پوشه، زود ازش عکس میگیری و از این همه خوش تیپیش ذوق میکنی
وقتی نگاهش به تو نیست با لبخند بهش نگاه کنی تا تک تک حالت های صورتش یادت بمونه. بعد یهو بفهمه و تو رو نگاه کنه و بهت بگه چرا میخندی؟ تو هم بگی؛ هیچی یاد یه خاطره افتادم
وقتی یه کار بد می کنه پشتش درمیای و ازش دفاع میکنی حتی اگه به ضرر خودت باشه
وقتی زور نداری در مربا رو باز کنی صداش بزنی و اونم زود بیادو برات بازش کنه
وقتی پول کم بیاری بهت پول قرض بده و هیچ وقت ازت نگیره
وقتی شب دارین می خوابین هی چیزای خنده دار تعریف کنه و هی دوتایی بزنید زیر خنده و هی خاطراتتونو مرور کنین و از چیزایی که تو طول روز اتفاق افتاده حرف بزنید و بعد یهو یه صدایی بیاد که؛ بسه دیگه چقدر حرف میزنید و شما هم سرتونو بکنین زیر پتو و ریز ریز بخندین و صداتون در نیادو دوباره از اول..
#خواهر که باشی همه ی این روزهای خوبو درکنار #برادرت یادت می مونه. کسی که واست خیلی عزیزه، هر لبخندش واست یه دنیاست. اینکه دوست نداری اونو با کسی قسمت کنی و همیشه مثل دو جفت چشم مراقبشی که بلایی سرش نیاد
و من هر شب قبل خواب همیشه به این موضوع فکر میکنم که اگه تا چند سال دیگه به جبر زمونه منو تنها برادرم از هم دور بشیم چه جوری طاقت بیارم. اینکه چجور دیگه شبا قبل خواب با هم حرف نزنیم و نخندیم ؟ چه جوری روزمو شروع کنم...
خواهر که باشی هر روز و شب به این ها فکر میکنی و چشمات خیس میشه و تو گلوت بغض میشینه و برای دور کردن این چیزا از فکرت خودتو میزنی به بیخیالی و میگی؛
نه داداشی با معرفت تر از این حرفاست.
و واقعا هم هست!
..................................
2شنبه 11 دی 1391
ساعت 12:15 شب
اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم . اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم . اشتباه سوم من این بود که فکر می کردم با تو خوشبخت می شم . اشتباه بعدی من این بود که تو رو صد بار بخشیدم. اشتباه هزارم من این بود که هیچ وقت خودم رو از پنجره پرت نکردم بیرون . هنوز هم دارم اشتباه می کنم که با تو حرف می زنم
احساس می کنند که خدا به آنها وحی کرده تا هر کس که عقیده ای متفاوت با آنها دارد را مجازات کنند . انتظار دارند که اگر پرستش نمی شوند دست کم به شدت ستایش شوند... " بیشعوری " نوشته :خاویر کرمنت
بعدنا این موقع آروشا دخترمون داره لباساشو برای بار هزارم از کمدش بیرون میاره که بپوشه و بریم عید دیدنی باباشم غر غر می کنه که: خانووووم می دونی جای این همه عید دیدنی می تونستم چند ساعت کُد بنویسمو و کار کنم؟ می دونم دیگه
این جمله ها هیچ وقت از یاد آدم نمیره...!
12 سال و 10 ماه و 26 روز و 9 ساعت و 35 دقيقه قبلیک ساله که گذشته : (