یک حشره ایی هست نمیدونم سوسکه ملخه که تو زمین خالیه پشت خونه مون هست نیم وجبی یه صدایی از خودتش میده بیرون چطوری بگم شده بعضی وقتا گوشتون صوت بکشه دقیقا مث همونه ولی یسره است بقول مامانم سوسک آواز خوانالان داره دیوانه ام میکنه
خونه مادربزرگم بودم رفیق دوران مدرسه مامانم اومد منو دید گفت ماشالا بعد هی ازم میپرسید چندسالته؟دانشگاه میری؟کجا میری؟بعد رفتنش به مامانم میگم بچه داره میگه آره دوتا پسر دارهدوباره خیال برام داشته بود مث فیلم هندی دختر داشته باشه بعد ما بهم برسیم هیییی گر بگویم گریه ها بر روزگارم میکنی به موت قسم
تا عشقم بیشتر باورش شه
---------------------------------------------------------------------------------------------
چیه نگاه میکنین روانی خودتونین پیشگیری بهتر از درمانه
الان یه موجی عظیمی تو فامیل اوفتاده همه دارن قاطی مرغآ میشن بعد خواهر گرامی هی میاد سر مبارک بنده رو با محکم نوازش میکنه ومیگوید :خیلی کصافطی من تو خونه پوسیدم از بیکاری برو زن بگیر باهاش حرف بزنم تو که آدم نیستی باهات حرف بزنم مردشورتو ببرن حکم برگ چغندرو تو خونواده دارم شک نکینید به موت قسم
این عکسو یه جا دیدم دوباره خاطره تکرار شد نمیدونم دیدین یا نه ولی خونه مادربزگم قبلا یکی بوديه مستراحايي بود بصورت ذوزنقه خودش اينجا بود سوراخش نزديک هسته کره زمين چيزت ميوفتاد دو ساعت بعد صداي تالاپ ميومد لامصب خيلي ترسناک بود بعد جالبش میدونی کجاس دیوارش چوبی پوسیده تار عنکبود همیشه باس آماده باش میبودی که وقتی موجود عجیب غریب میاد فرار کنی سر این قضیه اصن خونه مادربزرگم نمیرفتم هیچی دیگه گرفتن خرابش کردن واقعا عذابی بس علیم بود
بعد تو فیلم عروسی عموم بدشانسی عموم موج میزد کت و شلوار دامادو آوردن وقتی تنش کردنتازه فهمیدن کت و شلوارو اشتباهی از اتوشویی آوردن بعد عموم مث عروسا لبه شلوارشو گرفته بود بعد رفتن آوردن عوض کردن داستان اینجا تموم نمیشه موقع حلقه زدن انگشتر تو دست عموم نمیرفت وای خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
داشتیم میومدیم بعد من شروع کردم به خوندن شعر سامی بیگی من یه دیونه ام وقتشه عاقل شم مامانم کنارم بود خوبه که خودت میدنی یعنی من اون روز میبنم عاقل شی هیچی دیگه از این به بعد قصد خوندن هیچ شعری ندارم
کلن به داییم هی گیر میدادن هی بهش یکو پیشنهاد میدان تا ازدواج کنه بعد من به مامانم گفتم چیکارش داری شاید خودش دوست دختر داره مامانم راز داری کرد رفت گذاشت کفه دست داییمبعد من تو یه اتاق دیگه بودم دیدم یه صدایه خشمگیناک میاد دیدم داییم اونجا نشسته میگه تو چی گفتی من:دایی جان من پسرم پسر مخاطب داشته باشه از هشت فرسخی میفهمم قیافه طرف موقع پیام دادن رفتن تو باغ با موبایل صحبت کردن دیدم از خنده نمیدونه چی بگه مامانم:خوب حالا بگو کیه من: مامان بزار دایی اون ازش شناخت پیدا کنه بعد میاد میگه دایی: آفرین حرف خوبی زدی
بــآیـَـد #تنهــآیــی رو خــوب بــفـَهـمـم تـــآ بــتــونــم #کــسی رو خــوشبـخــت کنــم : )
12 سال و 11 ماه و 28 روز و 8 ساعت و 32 دقيقه قبلالآنــم تنــهآ #نیستَــم حتــی 1دَقیــقــه بــآ تنهـــآیی کــه #بهتــریــن رَفـیـقــه