#اعتراف میکنم شدیدا از #کفشدوزک میترسم ... در حد سکته ناقص ! ... @✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿ ... ایشونم هر جا میریم یه شانسی داره کفشدوزک پیدا میکنه ... میندازه رو من !
@✿آرش قرينِ اركيده آبيܓ✿
مرد زندگی من
مرد رویاهای من
آنقدر دورت خواهم چرخید
تا گرمای بالهایم
سردی غمهایت را
به آتشی بدل سازد
و همه را بسوزاند
" اُرکــــــــــــــیده "
نشسته ام کنار افکارم ... رفتنم را تصور میکنم ... و #رزهای-آبی دستهایت که روی خاک پخش میشوند ... و دستهای من که زیر خروارها خاک پرپر دستهایت شده اند ... اشک میریزم به حال آنروزهایمان ... رفتنم خوب است؟؟؟؟ ... نمیدانم اما ... ماندنم هم خوب ماندنی نیست ... "ارکیده"
روز و شبهایم بی تو ... پر از تاریکیست ... نمیدانم کدام چراغ را همراهت برده ای که این روزها ... زندگیم را غبار تنهایی گرفته است ... شاید خدا هم میدانست ... تو #خورشید-زندگیم بودی ... "ارکیده"
#وقتی خواندن کتاب "#یادتونه ..." حجم زیادی از خاطرات خوب بچگی رو به یادت میاره ... #پاکن-های-جوهری که یه طرفش آبی بود و یه طرفش قرمز و ما چقدر ذوق داشتیم که پاکنی داریم که خودکارو پاک میکنه ... هرچند آخرش کاغذمون سوراخ میشد ... "ارکیده"
من #دخترم ... #دختر بودن #جرم است؟ ... دختر باید در خانه #بپوسد؟ ... دختر باید وقتی #دلش-گرفت آشپزی کند ؟ ... دخترم آدم که نکشته ام ... #گرگها در بیرون خانه منتظرم هستند؟ ... چه کار کنم؟ ... تمام گرگها را تحویلتان دهم , جواز خروجم صادر میشود ؟؟؟؟؟؟؟ ... "ارکیده"
دستهای دلت را
13 سال و 21 روز و 18 ساعت و 9 دقيقه قبلبه آسمان بسپار ...