دنبالر یک میکروبلاگ چند رسانهای است که کاربران آن میتوانند یک ارسال با طول 1000 کاراکتر بهمراه تصویر، ویدئو، لینک و فایل داشته و با دنبال کردن کاربرانِ شبکه، افکار و نظرات خود را با سایرین به اشتراک بگذارند. گروهها، کارمندان، همکاران و انجمنها با ایجاد یک گروه عمومی یا خصوصی قادر به ارتباط با یکدیگر و اطلاع رسانی بوده و به کمک تکنولوژی RSS میتوانند تازه ترینهای شبکه را پیگیری نمایند. دنبالر توسط هر وسیلهی متصل به اینترنت از جمله تلفن همراه دنبالپذیر بوده و امکان ارسال پست توسط پیامک (SMS) را دارا میباشد!
جزئیات گروه| شناسه | 703 |
| وضعیت |
فعال - گروه عادی - بدون مالک |
| دسترسی |
گروه عمومی - ارسال توسط اعضا |
| موضوع | شعر و ادبیات |
| ارسال | 548 پست |
| عضو | 225 کاربر |
| طرفدار | 9 کاربر |
رتبه گروه| بر مبنای تعداد کاربر | رتبه 155 |
| بر مبنای تعداد هوادار | رتبه 354 |
| بر مبنای تعداد ارسال | رتبه 157 |
پیش از این ها فکر می کردم خدا ...»
14 سال و 8 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 8 دقيقه قبلپیش ازاینها فکرمی کردم خدا
خانه ای دارد کنارابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی ازالماس وخشتی ازطلا
پایه های برجش از عاج و بلور
برسرتختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره ، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او،کهکشان
رعدوبرق شب،طنین خنده اش
سیل وطوفان ،نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او،آفتاب
برق تیغ خنجراو ماهتاب
هیچ کس ازجای او آگاه نیست
هیچ کس رادرحضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
ازخدا درذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش درآسمان،دوراززمین
بود،اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود ، ازخدا
اززمین،از آسمان ،از ابرها
زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو ازکاراوکاری خداست
هرچه می پرسی ، جوابش آتش است
آب اگر خوردی،عذابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تاشدی نزدیک ، دورت می کند
کج گشودی دست،سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم
دردهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرزآتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من ، درنماز و در دعا
ترس بود و وحشت ازخشم خدا
هر چه می کردم ،همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ ،مثل خنده ای بی حوصله
سخت،مثل حل صدها مسله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست دردست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
درمیان راه ، در یک روستا
خانه ای دیدم ، خوب و آشنا
زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت،اینجا خانه ی خوب خداست!
گفت،اینجا خانه ی خوب خداست!
14 سال و 8 ماه و 25 روز و 6 ساعت و 7 دقيقه قبلگفت :اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
با دل خود،گفتگویی تازه کرد
گفتمش ، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟اینجا،درزمین؟
گفت : آری ،خانه او بی ریاست
فرشهایش ازگلیم وبوریاست
مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم ،نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی ، شیرین تر است
مثل قهرمهربان مادراست
دوستی را دوست ، معنی می دهد
قهرهم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست
قهری اوهم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم ،این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی ، از من به من نزدیک تر
ازرگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را بار برد
نام اوراهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی،نقش روی آب بود
می توانم بعد از این ، با این خدا
دوست باشم،دوست،پاک وبی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل رابرایش بازکرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده،مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران رازگفت
با دوقطره،صد هزاران رازگفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آوازخواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان وآشنا :
« پیش از این ها فکر می کردم خدا ...»
*قیصر امین پور*