دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
سمیـــــــــــرا
سمیـــــــــــرا
توسط موبایل در روزنوشت

صب سوار اتوبوس شدم.پولمو دادم به اقای راننده یهو از کمر 180 درجه چرخید ، یه نگاهی بهم انداخت ، تبسم ملیحی کرد و یهو لپمو گرفت کشید ‏ :‏|کصافط پیرم نبود که بگم جای پدرم بود مثلن ‏!‏

گـلـپــری
گـلـپــری

ما برای سحری خورشت نداریم بعد بعضیا [ حالا اسم نمیبرم ریا نشه ] تند تند میرن سحری میخورن که از خورشتشون به ما ندن

این ارسال را بازنشر کرده است.
Saman..!
Saman..!

دیشب انتخاباتِ انجمن شورای اسلامی املاکِ کشور بود که اتحادیه به بنگاه املاکهای معروفُ قدیمی تهران افطاری میداد . . . منم خودِ شخص خسروی دعوت کرده بود . . . تو سفره خونه گرفته بودن . . . خوب افطاری دادن . . . ولی نذاشتن من رای بدم . . .خیلیا بابامو صدا زدن که کاندید شه ولی نشد . . . به منم پیشنهاد دادن تو کادرِ فنی کامپیوتری شون باشم . . . خلاصه شام رو خوردیمُ اومدیم سمتِ خونه . . . که وسط راه فهمیدیم ما اومدیم افطار مامانم با فامیلاش رفتن فرحزاد . . .

°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°

امروز تو آریشگاه.... خانومه بچه 10 ماهش بغلش در حالی که 8 ماه ِ باردار بود !!!!

Saman..!
Saman..!

جریان تصادفیه که امروز تو پارکینگ تره بار کردمِ . . . طرف بیمهُ کارت همراش نبود باید ماشینش یکی دو هفته میخوابیدُ دادگاه کشی . . . من از افسرِ خواهش کردم گفتم این زنِ بچه داره که بگذره اونم گفت پس برو دمِ خونشون بیمش رو بگیر فردا برو بیمه . . . رفتیم داداشش اومد اونجا شاخ بازیُ زبونِ زنِ هم باز شد که بیمه نمیدم خودم درست میکنمُ دعوا شد دباره پلیس اومد موش شدن . . . قضیه به نفع خودم حل شد . . . داداشِ اصن خیلی رو مخ بود که بعد داد زدن سر خواهرِ من با یه مشتم به شونش حساب کار دستش اومد . . . . . .

آناهیتا
20120515767.jpg آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

رنگ آمیزی کودک درون من

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

یه طرح کودکانه رو پرینت گرفتم و مثل بچه گی هام در حال رنگ آمیزی

reza (تخسِ دنبالر)
reza (تخسِ دنبالر)

رفتم کت و شلوار خریدم ولی زیاد راضی نیستم از مدلش

✔   مــریم خانوم
✔ مــریم خانوم

چطور یه آدم میتونه انقد قوی و بزرگ باشــه ؟ چطور میتونه ؟ چطور ..

فردایی دیگر
فردایی دیگر
توسط موبایل در روزنوشت

ساختمانشون مارمولک داشت خواستم یه پوشه از قفسه ی بالای بردارم یه چیز سنگین افتاد رو کفشم دیدم یه مارمولک بزرگه

گـلـپــری
گـلـپــری

من نمیدونم وقتی تلفن ها رو جواب نمیدن چه کاریه شونصد و یکی خط تلفن میگیرن برای دفترشون یا مطبشون یا هر ناکجاآباد دیگه

گـلـپــری
گـلـپــری

روزهـایـی کـ ِه زمآن کـم مـیـارم!

♥هامون♥
♥هامون♥

یه مردِ یه میشد یه مدتی‌ بود . امروز با طرف گذشت جلوِ مغازه ..با کرده بود ..طرف اومد با .شوهرِ هم با . زد به پیاده شد و برداشت ‌هایِ مگان و کرد طرف زد ما‌ام داشتیم میکردیم ..امشب این اتفاق رخ داد

reza (تخسِ دنبالر)
reza (تخسِ دنبالر)

تو خیابون بودم با دوستم یهو یه داشت نگام میکرد سنش حدود 13 میخورد یکی دیگه هم داشت نگا میکرد سنش 12 بود احتمالا آخرش یه دونه زدم تو سرِ خودم میگم مهد کودک باز کردم خاکا می سر هرچی بچه مچس منو نگاه میکنه

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

اگه اگه خدا بخواد یکی پیدا شد پایه پیاده روی باشه