من علیرضا هستم
باشد ٬ دیگر نه من سراغی از نگاه تو می گیرم و نه تو یادی از یادم خواهی کرد . باشد ٬ می گذرد این روزهای گنگ و مبهم با حدس و خیال و خبرهای کوتاه . باشد ٬ دیگر تو هم که بیایی کسی نمانده به استقبال هوایت . باشد ٬ "بی معرفتی" از تو و "دلداگی " از من . باشد ٬ این بار هم نخواهم نوشت که شرح پریشانی این لحظه هایم از امتداد کدام قصه بود . باشد ٬ یاد می گیرم که واژه ها حرمتی دارند به عمق دلت که اگر رهایش کنی غرق می شوند . باشد ٬ می نویسم تا از یاد نبرم "بی مهری"ات را ٬ تا یادم بماند که ... گذشتن از من و لبخندش از تو . باشد ٬ تو مغرور و من مغموم ... باشد ٬ ... این بار هم به حرمت تو ... اما ... بدان که رسیده ام به باران و رو به فردای روشن فریاد می زنم که "کاش نگفته بودم... که کاش نمی دانستی! "
من علیرضا هستم
هنوز وقتی دلگیر می شوم ٬ اولین جایی که دلم می خواهد همان صندلی سرد و اتاق پر از کبوتر توست. هنوز وقتی به جمله های تلخ می رسم ٬ اولین کسی که هوایش را دارم تویی . برای کسی مثل من که همیشه کم حرف می زد اما تو می فهمیدیش ٬ این روزها سخت می گذرد . این روزها ٬ نه غر می زنم - نه گلایه می کنم و ... نه منتظر جواب می مانم . حتی وقتی کسی به راحتی٬ تمام راه رفته ام را نادیده می گیرد باز لبخند می زنم . این روزها به آسمان نگاه می کنم و می پرسم "حالا چه کنم؟! "
من علیرضا هستم
الفبا را این روزها به یاد نمی آورم اول عین عشق بود ٬ یا شین شباهت ٬ یا ت تشویش؟! می بینی ؟ حروف هم سردرگم مانده اند درست مثل حرف هایمان .
من علیرضا هستم
آهای بر مسیر باد نشسته از دیروز تا هنوز ! بشمار برگ های خزان زده را ٬ به باغی خزان زده می ماند برگهای سیاه مشق این عاشقی .
من علیرضا هستم
این روزها می نویسم "دوستت دارم " و پاک می کنم . این روزها تا می نویسم "دوستم دارد ؟ " ٬ کسی سر تکان می دهد و اخمی خنجر می شود روی دلم . این روزها تمرین دوست نداشتن می کنم ٬ برای رستگاری ات .
من علیرضا هستم
زبان به دهان نمی گیرد دلم . سرکش شده و خودسر . حالا که حکم چیز دیگری است ٬ باز هر روز سر یک لجبازی عاشقانه رو در روی چشم هایم می نشیند و می خواند که ٬ "من نیازم تو رو هر روز دیدنه !" پیش خودمان بماند ٬ پای این لجبازی عاشقانه را هر روز با همین جمله امضا می کنم تا دلم لجبازی اش را پیش چشم های غریبه ها نبرد ٬ که بداند هنوز خریدار خیره سری هایش خود خود منم !
من علیرضا هستم
سایه ام مثل خود من دیوانگی کردن را دوست دارد گاهی سرانگشت های دودی اش را می گذارد روی سفیدی دیوارها تا اگر هر دو گم شدیم کسی ردپای ما را ببیند ...
من علیرضا هستم
همیشه همین است................................
من علیرضا هستم
چقدر "خسته بودن" حقیر است پیش پای احساس آدمی ....
من علیرضا هستم
دست راستم می نویسد و دست چپم کاغذ را می فشارد که ننویس . دست راستم می نویسد که ... دست چپم پاره اش می کند که ... حرف هایم برای دلم تکراری است اما برای چشم هایم نه . می نویسم که ببینم . می نویسم که یادم بیاید . بیمار می شوم از فراموشی . درد تلخی است میل به فراموشی و باز شوق یادآوری اش.
من علیرضا هستم
لبخند میزنم که بدانی هنوز برای جملههایت هوش و حواس دارم. .......................
من علیرضا هستم
تمام دنیای من ، همین دل است که دلیل اول و آخر زندگی است . حتی در روزگار فراموشی دل .
من علیرضا هستم
آخ عشقم چه زيبا اجرا ميكني...خط به خطه تمام گفته هايم را...خواسته هايم را...منتها براي ديگري!
من علیرضا هستم
اخمــــــــــــــــــــ که میکنی، نه دست و نه دندان، فقط بوسه گره گشاست!
من علیرضا هستم
وقتی کسی تو را عاشقانـــــــه دوست دارد شیوه ی بیــان اســم تـو در صدای او متفاوت است ... ... ... ... ... ... ...و تــــو می دانی که نامت در لبهـای او ایمن است..