AnoøSHa
بَــدم میاد از این موقِــعایی ک آرومَــم ، / از این لبخندای مَســخره ک جوابِ نگرانیایِ مامان میشَن .. [ : ) ]
AnoøSHa
این مغزمه که مرده...بوی گند لاشه ی افکارم فضارو پر کرده...!تا چند لحظه ی دیگه از چشمام خبری نیست,میخوام کورشون کنم...یه تنبیه واسه خیره شدن به نقطه ای که دیگه حقشون نیست....
AnoøSHa
-برگرد...نگاه کن...- میترسم...میترسم سرمو بچرخونمو ادمه تو اینه رو نشناسم...خیلی وقته دنبالش میگردم...بدجوری گمش کرده بودم!میترسم نگام کنه و اشکاش هوسه سرسره بازی کنن!!!
AnoøSHa
خُب تو که میدونستی با ناراحتیشون کُلا بِهَم میریزَم,...,حدِاقل یِ معده یِ دُرُس حسابی بِهِم میدادی که وقتی حرص میخورم یِ درد بِ همه یِ دَردام اضافِه نشِه... : (
AnoøSHa
لحظه هام,شده زل زدن به یه نقطه ی عجیب غریب...!اره,انقد عجیب که نمیتونم چشم ازش بر دارم,نمیدونم چی داره که انقد جذبش میشم...بهش زل میزنم و غرق میشم تو یه مشت فکر...هه,یه مشت فکر که چند روز دیگه تار عنکبوت میبندن!
AnoøSHa
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست,که من به زندگی نشستم......
AnoøSHa
قرار است با کدامتان قدم بزنم...؟!دست هام سیاهند...بس که سایه ام را گرفته ام....!!!!!!!
AnoøSHa
توَهُمِ شیرینیِ حسِ کنارِت بودن...یِ نَفَسُ بازم.........دوباره منمُ انعکاسِ خودم......
AnoøSHa
اگه میدونستَم امروز ام چِ شکلیِ ...همه چیو رو گریِه ی دیشب اِستاپ میزَدَم.... : (