AnoøSHa
بَــدم میاد از این موقِــعایی ک آرومَــم ، / از این لبخندای مَســخره ک جوابِ نگرانیایِ مامان میشَن .. [ : ) ]
AnoøSHa
خوشم نمیاد اَ اینـــایی که حجـمِ عقلشـون اندازه ی نخـــود اَم نمیشــه ! از نظر فکری اَم ک تو پونزده قرن پیش دستُ پا میزنن بَد تیریپِ هدایت ب راه راســـــــــــت برمیدارن !
AnoøSHa
دارم به تمامیت نسل ِ اطراف گرفته ام خیره میشوم ... آدمهایی شبـیه دستور العمل ، دور هم را فرا گرفته ایم ... انسـان های که زندگی میکنند تا حصــار های ـبی صاحب نباشد ...
AnoøSHa
دلم یِ آنکار واسه کُلِ انسانیت میخواد....انقد که دیگه گوسفند هم تفاوتی حس نکنه...!
AnoøSHa
گُم میکنم خودم را در دستُ پایِ نداشته اَم ، کودک میشَوم با دلهره ای ٨ ريشتری ... !
AnoøSHa
رَفتم تو مُخِش، گُف حوصِلَمُ نداره ! هَمَش عصبانیش میکنم : ( ! نیستم یِ مُدت راحت باش از دستَم ... ! [ خُدافِظ ]
AnoøSHa
آرزو میکردَم کِ یک زمین لرزه یا طوفان یا صاعقه آسمانی همه یِ این رجاله ها کِ پشت دیوارِ اتاقَم نفس میکشیدند ، دوندگی میکردندُ کیف میکردندُ میترکانیدُ ، فقط منُ "او" می ماندیم ...
AnoøSHa
آتش میگیرمُ بِ ابراهیم هم رحم نمیکنم، سیل میشومُ نوح را هم غرق میکنم، میمیرمُ آبرویِ عیسی رُ میبرم...برایِ همینِ دل کِ میدی، در خودم کِ هیچ، در ناخدا هم نمیگنجم ........
AnoøSHa
جامعه یِ گوسفندی لایقِ حکومتِ گرگان است ... ! [ برتراند راسل ] ... [ اَگـــری / : | ]