AnoøSHa
بَــدم میاد از این موقِــعایی ک آرومَــم ، / از این لبخندای مَســخره ک جوابِ نگرانیایِ مامان میشَن .. [ : ) ]
AnoøSHa
فقط برای سایه ی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده...باید خودمو بهش معرفی کنم,سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه مینویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد...!
AnoøSHa
(کاغذ بدم خدمتتون...؟)هه...ذهنم مست شده!!بیچاره هوس کرده بود یه عشق و حالی به کلمه ها بده...!زیاده روی کرد!!سفارشه یه پیک مسکن...مخصوصه مخصوص,فقط واسه ذهنم...
AnoøSHa
انگار با کالبد یه دیوونه قدم میزنم...مغزم گریه و خنده رو از هم تشخیص نمیده بدجوری قاطیشون کرده,هضم کردنشون یه جورایی مشکل شده...چشمام...احتمالا دنباله یه همجنس میگردن...هنوز نتونستم بهشون بفهمونم...سایه ها دور از عقل اندو خیلی وقته اثباته نقاب هاشون گنگ شده...هه گنگ و دور از عقل واسه یه دیوونه...؟!!
AnoøSHa
حسِ مُردن دارَم ... بِ گور نمیرِسَم ولی ... روحمُ دار میزَنم ...
AnoøSHa
اینجا...درست همین دنیایی که منو تو توش زندگی میکنیم...نه من لیلی ام نه تو مجنون...دور که میشی دیگه حسه بارون و قدم زدن و شمارش ستاره ها هم نیست...فقط منم و حلقه های دود سیگار...!
AnoøSHa
دیگه بغض و سکوتمم بوی گند کهنگی میده...!!!
AnoøSHa
دستُ دلَم که نه....تمامِ جهانَم می لرزَد......
AnoøSHa
گاهی واقعا احساس می کنم رو دستِ خُدا موندَم ... خسته اَش کردَم ...