reza
من که دَربَندم کجا؟ میدانِ آزادی کجا؟ ... کاش راه خانه ات این قدر طولانی نبود
reza
خُدایا مرا آن دِه که آن بِه
reza
ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند / که بیدریغ باشند / در دردها و شادیهاشان / حتی با نانِ خشکِشان / و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند
reza
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
reza
اینجا چرا می تابی ای مهتاب برگرد / این کُهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
reza
ای درختِ مبارکِ نارنج تو چراغ محله مایی / مرد همسایه شما دزد است شاخه ات را برایِ من بتکان
reza
پاییز پنجره ای ست که از اتاق من به هوای تو باز می شود...
reza
تمام قصه همین بود راست می گفتی / تو باد بودی و من در مباد سرگردان
reza
دل به دريا زدي و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخورد / موج منفي گرفت دريا را ، كه سرش را به صخره ها بزند
reza
هیچ چیز تو این دنیا اونطور که به نظر می رسه نیست
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 23 ساعت و 3 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....