reza
وقتی خدا ساکت است می توان هر ادعایی را به او نسبت داد
reza
- تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز میخوند؟
reza
ته مانده های سیگار در استکانی از چای / هاجند و واج انگار سیگار پشت سیگار
reza
بخند کودک همسایه / من اندوههای زیادی را دیدم / که سر پیچ همین خیابان چشم انتظار بزرگسالی تو هستند
reza
حیف ، گذشت امشب و گناه نكردیم
reza
با ما مَنشین وگرنه بَدنام شوی
reza
خاموش کردم تویِ لیوانَت خُدایم را ...
reza
شُل گرفتم که درد کمتر شه ...
reza
از دستهای تو به دور گردن این مرد ... که آخر قصه طناب دار خواهد شد
reza
مثل یونانیای قدیم کلی خدا می داشتیم که هر وقت یکیشون بی حوصله بود یا اعصاب نداشت یا خوابیده بود بقیه وظیفه پروردگاری رو بعهده میگرفتن
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 24 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....