reza
یک جرعه مِی مملکت چین اَرزد
reza
یکی از اتفاقای معمولی روزمره من گرفتن شماره موبایلم از تلفن ثابت خونه ست که بفهمم اون بی صاحاب کجا قایم شده
reza
دود میشه کلمبیا هر روز، بینِ نخهای پاکتِ کِنتم / سِقط میشه ترانه ای هَر شب توی گیلاسِ سبزِِ اَبسنتم
reza
هیچ کس بزرگ نیست هیچ چیز عمیق نیست هیچ کدام ما مهم نیستیم دیگر
reza
اگه دنیا سیاه و سفید می بود زندگی راحت تر می شد
reza
اخرین بوسه یک عروس و داماد قبل از شروع یه عملیات که منجر به دوری دو ساله اونها از هم شده
reza
پدر داغ دیده هلندی با حیرت جسد دخترش را که به دست نازی ها کشته شده را نگاه می کند
reza
نجات دهنده در گور خفته است ...
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 19 ساعت و 14 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....