reza
شمع بزم محفل شاهان شدن شوقی ندارد ... ای خوش آن شمعی که روشن می کند ویرانه ای را
reza
فردا که از این دِیر فنا در گُذریم ... با هفت هزار سالگان سر به سَریم
شجریان
دَمَت گَرم و سَرت خوش باد
reza
می رقصند به چه زیبایی / این طولانی ترین و زیباترین رقص برگ است / رقصِ پائیزی / رقصِ مرگِ برگ
reza
پائیز آمدهست که خود را ببارمت / پائیز لفظ دیگرِ من دوست دارمَت
reza
خیزید و خز آرید که هنگامِ خزان است ....
reza
درون ساندویچی پشت میز خورده شویم ... و بعد یک جا شام و ناهار را بکنیم
reza
با چشم نمیبیند یا راه نمیداند ... هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
reza
مژه سیاهت اَر کرد به خون ما اشارت .. ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....