reza
شرط می بندم هیچکدومتون نمیرید صفحه ویکی پدیای آرشیدوک فرانتس فردیناند رو بخونید .. همچین ورقی ام من
reza
رویای من اینست که سرانجام روزی درهها بالا خواهند آمد و تپهها و کوهها پایین خواهند رفت، ناهمواریها هموار خواهند شد و ناراستیها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست.
reza
تو بُگریزی از پیش یک شُعله خام ... من اِستاده ام تا بسوزم تمام
reza
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من .. که یاد دوست گلستان و لاله زار من است
reza
اگر معایِنِه بینم که قصد جان دارد ... به جان مضایِقه با دوستان نه کار من است
حافظ
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش ..
reza
مَحمِلِ لیلی از این بادیه چون برق گذشت .. همچنان گردن آهو به تماشاست بُلند
reza
همسایه حافظ می شدم هر وقت میخاست بره بیرون زنگ خونه مارم می زد که داداش بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم
reza
ملت ها اینگونه نابود می شوند که نخست حافظه شان را از آنها می دزدند، کتاب هایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند و تاریخ شان را نیز. بعد کسی دیگر می آید و کتاب های دیگری می نویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها می دهد و تاریخ دیگری را جعل می کند.
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 26 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....