reza
مستي و مي روي به جانب چپ، مستي و مي روي به جانب راست ... گاه مثل مقاله اي در شرق گاه چون سرمقاله ي كيهان
reza
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم ... محصول دعا در ره جانانه نهادیم
reza
در طریقِ عشق بازی امن و آسایش بلاست ... ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
reza
غَمَت بر نهان خانه دِل نشیند ... به نازی که لیلی به محمِل نشیند
reza
دِل و جانم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست ... تا نَگویند رقیبان که تو منظورِ منی
reza
خلاف جهت آب شنا کردنه که لذت داره
reza
برنامه تماشای بی بی سی یه مستند کوتاه از کامو نشون داد بسی لذت بردیم
reza
وقتی که من نمیدونم دو دقیقه دیگه زنده ام یا نه اگه امروز رو فدای فردا کنم خریت کردم(نظر شخصی خودمه البته)
reza
تا همین الان نشستیم پای تنیس اونم گُه زد به اعصابمون
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 25 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....