reza
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم ... از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
reza
دوش شراب ریختی وَز بر ما گُریختی .. بار دِگر گِرفتمت بار دِگر چِنان مکن
reza
تِکیه بر اَختر شبگرد مکن کاین عیار .. تاج کاووس ببُرد و کمر کیخسرو
reza
لب بر لب من نهاد و می گفت به راز ... مِی خور، كه بدین جهان نمی آیی باز
حافظ
حافِظ از جور تو حاشا که بگرداند روی ... من از آن روز که در بَند تواَم آزادم
reza
یاد باد آن کو به قصدِ خونِ ما ... زُلف را بشکست و پیمان نیز هم
reza
ثوابت باشد ای دارای خرمن ... اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
reza
از آمدنت نبود كشور را سود .. از رفتن تو، گره ز كاري نگشود .. جز اينكه كنند مدتيمان مشغول .. اين آمدن و رفتنت از بهر چه بود؟
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 21 ساعت و 24 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....