reza
تَرسم که صرفه ای نَبَرد روز باز خواست ... نان حلال شیخ زِ آب حرام ما
reza
ترکوندن حبابای این ضربه گیرا
reza
گشوده باد هميشه دربهاي افتخار / به روي اين چنين زني / گشاده باد دستهاي اين چنين زني / ستوده باد اين چنين زني
reza
یواش میزنی از پشت سر به من دستی / که گرگ هستی و باید شکار را بِکُنی
reza
من تو لحظه زندگی میکنم هر کاری رو که دوست داشته باشم و بخام(البته ضمن رعایت یه سری اصول)انجام میدم هر چی دلم میخاد می خرم .. چون از اونجا که هر لحظه احتمال داره بمیرم ترجیح میدم حسرت چیزیایی که میخام تا حد ممکن رو دلم نمونه
reza
هزار و سی صد و پنجاه و هفت بار شِکَست
reza
موهایی که حامل شالَت شده اند // شامِل حالم نمی شوند
reza
توي مغزت مدام ميشنوي ، منطقي فكر كن ضعيف نباش ... مرد بايد به درد تكيه كند ، بيخودي خوب نيست جا بزند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 17 روز و 20 ساعت و 40 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....