Shahdad
سالها بود تو را میکردم همه شب تا به سحر گاه دعا, یاد داری که به من میدادی درس آزادگی و مهرو وفا, همه کردن چرا ما نکنیم, وصف روی گل زیبای تور را, تو اگر خم نشوی توو نرود, قد رعنای تو از این درگاه.
Shahdad
یه دوست دختر هم نداریم جورابامونو بشوره! بعد اتـــو کنه بعد پامون کنه! بعد بوسمون کنه بگه مرسی که افتخاردادی جواراباتو بشورم عشقــم! ما هــــم جوابشــو ندیم...!!!!!
Shahdad
روزگار غریبیست نازنین امروز یه لبخند فردا دوست میشی پس فردا عادت میکنی نازنینت میشه تو نبودش دلتنگ میشی واسش اشک می ریزی همه وجودت میشه بعد با یه بهونه ساده قهر میکنی وهمه چی تموم میشه فوقش چند روز دلتنگی ... آخرشم به همین سادگی همه چیز تموم شد ... روزگار غریبیست نازنین
Shahdad
وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي از تنهايي ؟ گفتي : همزباني از محبت ؟ : عشق از دوستي ؟ : صداقت از بهار ؟ : طراوت از سفر ؟ : انتظار از جدايي ؟؟؟ : .... باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت . به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ... تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من میمیرم
Shahdad
دارم معتاد میشم هیچکسی یه پیام خصوصیم نداد یه کم دلمون وا شه....
Shahdad
حکایتی از سعدی شیرازی زاهد پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درمها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمیستاند و آن که میستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخدیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. زاهد کــه درم گـرفت و دینار زاهدتر از او یکی به دست آر
Shahdad
دختر هم نشدیم .......نشدیم که نشدیم......خدایا شکرت که نشدیم..
Shahdad
مامور راهنمایی رانندگی هم نشدیم موقع امتحان گرفتن از زنا کلی بخندیم....
Shahdad
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
Shahdad
دل استــ دیگـــــــر ........ یا مے لرزد یا شور مے زند یا تنگــ مے شود یا مے شکند آخر هم مُهر سنگــ بودن ... مے خورد روے پیشانے اش
Shahdad
ديگــــــر خستـهـ شده امـــ…. آرهـ مَنـ کم آورده امــ…. خودمــ ميدآنمــ کهـ نيستـــ… اينقدر بآ بودنتـــ نبودنشــ رآ به رُخـــَم نکشـــ! چه زخم هايي بردلم خورد؛ تا يــــاد گرفـــتم… که هيــچ نـــــوازشي، بـــــــــي درد نيست . . .
Shahdad
حسودیم می شود به این کلـــمات که نگاهت می کنند وقتی با چـشــمانت از رویشان رد می شوی امّـــا من هـــنوز حسرت ِ دیدنت به دلــــم مانده...!
Shahdad
مي خواهم برگردم به روزهاي کودکي : آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود… عشــق ، تنها در آغوش مادر خلاصه ميشد… بالاترين نــقطه ى زمين ، شـانه هاي پـدر بــود… بدتـرين دشمنانم ، خواهر و برادر هاي خودم بودند… تنــها دردم ، زانو هاي زخمـي ام بودند… تنـها چيزي که ميشکست ، اسباب بـازيهايم بـود… و معناي خداحافـظ ، تا فردا بود…