سروش(نگهبان خاندان)
هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى، به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده، به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... !
سروش(نگهبان خاندان)
ما
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :
بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
سروش(نگهبان خاندان)
گوشه ای می گریستم ... عابری گفت : حالتان خوب است ؟! گفتم خوبم ! تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است..
سروش(نگهبان خاندان)
اگر از بچگی به جای سیگار بهمون می گفتن " مسواک " ضرر داره ، الان هیچکس دندون درد نداشت! فکرشو بکن
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه به یاد داشته باش در ارتفاعی خاص از زمین دیگر ابری وجود ندارد اگر آسمان زندگیت ابری ست به این دلیل است که روحت به اندازه کافی اوج نگرفته است...
سروش(نگهبان خاندان)
از باران بی ترانه ....باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه ...باز می آید صدای چک چک غمباز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده ...نمی دانم ، نمی فهمم، کجای قطره های بی کسی زیباست
سروش(نگهبان خاندان)
این حق من نبود شکستی عهدتو گفتی نمیبری کجابردی دلمو ؟ ساکت شذم ولی رضایتی نبود... دردو غمم زیاد ولی شکایتی نبود ...من مبتلا به تو تو در فکر فریب این حق من نبود ...میترسم از فریب در سایه غریب این حق من نبود ...منکه به پای تو نشسته ام ولی شکستی قلبمو گفتی مسافری....این حق من نبود...
سروش(نگهبان خاندان)
نترس اینجـــا تاریک نیست اینجـــا جاییست رویایی مخصوص تو اینجا پشیمان نمیشوی بدون ترس در آن قدم بُگذار فقط کمی ترک دارد اینجـــا قلب من است !
سروش(نگهبان خاندان)
مدام ميگفت خيالت راحت ، من وفادارم ... و من چه ساده لوحانه : خيالم را تخت كردم براي عشقبازي تو با ديگري......!
سروش(نگهبان خاندان)
میان ماندن و نماندن فاصله تنها یک حرف ساده بود از قول من به باران بی امان بگو : دل اگر دل باشد ، آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
سروش(نگهبان خاندان)
توی جاده دلتنگیام قدم میزدم سر هر خیابون یا کوچه های خاطراتمون وایستادم مرورشون کردم بی اختیار اشکهایم روی گونه هام لغزید دیگر کسی نبود اشکهامو از رو گونه هام پاک کنه ... در تمام این سالها جز نسیم باد
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
برسقف آسمان این دیار، ناراستی سایه افکنده است و اینجا در ذهن مردمانی از خویش غریب، جومونگها ومختارها اسطورگی میکنند، مردمانی که خیامها رادائم الخمر، حافظ ها را به فال کولیها قياس میکنند، مردمانی که بابکها ومازیارها را زِنازاده میدانند و غارتگران را امامزاده ...