سروش(نگهبان خاندان)
یــه وقتایـــی یــه کسایـی رو تـــــو زندگیــمـون راه میدیم که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راشـــون میــــدادن
سروش(نگهبان خاندان)
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده هستید.
سروش(نگهبان خاندان)
دلتنگیهای آدمی را
باد ترانهای میخواند،
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده میگیرد،
و هر دانه برفی
به اشكی نریخته میماند.
سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده.
در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو و من....
سروش(نگهبان خاندان)
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده هستید.
سروش(نگهبان خاندان)
بي تو مي باره اندوه غمها رنگ غروبه ... بی تو من مثل يه نامه به خط آخر رسيدم ... بي تو. همه ي فصلها خاكستري. و همه ي ستاره ها خاموشند. كيفر شكستن دل من چند جاده غربت ...
سروش(نگهبان خاندان)
چرا یادم میره دستات پناهِ دستِ سردم بود چرا یادم میره حرفات یه مرحـــم روی دردم بــود با اینکه ، خوبی های تو همیشه بی عَوض بوده خیال نکن که این کارا روی قصد و غرض بــوده
سروش(نگهبان خاندان)
یادت هست....؟! روزی پرسیدی این جاده کجا میرود...؟! و من سکوت کردم... دیدی ...! جاده جایی نرفت...! آن که رفت ، تو بودی
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا ... تو دنــیای ما آدمــا ... یه حالتی هست به نام " کــم آوردن " ! تو که خــدایی و نمیتونی تجربش کنی ... خــوش به حــالت ... !
سروش(نگهبان خاندان)
چقدر این جمله غمگینه " تمومه قصه بازی بود " تمومه عشق تو چشماش بفهمی صحنه سازی بود....
سروش(نگهبان خاندان)
تمـام حرفهایم همانهایی هستند که نـوشته نمی شوند ... همـان سه نقطه هایِ بیچاره ...! .
سروش(نگهبان خاندان)
دیگر چیزی نمانده ، طاقت من یک کبریت بکشم تمام می شود . . .
سروش(نگهبان خاندان)
سخت نه دردناکه... از بی كسی حرفهات رو به خودت بزنی.....!
سروش(نگهبان خاندان)
مینویسم تو . قلمم نقطه نمیگذارد میمانی نو ، مینویسم: عشق تو باز میشوی :عشق نو انگشتانم روی نو میجویند , بوی تو میگیرند . تمام دستم بوی تو میدهد . تمام من بوی تو میگیرد بو را از بینی نه , که از قلبم استشمام میکنم . تمام رگهایم بوی تو میدهند. خون من میشود از آن تو . میخوابم . بسترم بوی تو میگیرد . با هر بازدمم , تو را به اطراف میدمم . غرق میشوم در تو . تویی که همیشه نویی ..
سروش(نگهبان خاندان)
خوشبختی داشتن دوست داشتنیها نیست! دوست داشتن داشتنیهاست
آدم باید به بی پناها پناه بده خو !
14 سال و 22 روز و 21 ساعت و 11 دقيقه قبلshoma negerftid matlaboooo
14 سال و 22 روز و 21 ساعت و 8 دقيقه قبلdooost aziz
ye bar dige bekhoooon
خوب گرفتم داداش !
14 سال و 22 روز و 20 ساعت و 59 دقيقه قبل