سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دلواپسي بس است بيا تا ببينمت از دور هم اگر شده حتي ببينمت هر بار با«شنيدن» تو تشنهتر شدم اين بار ديگر آمدهام تا «ببينمت» ترديد نيست، فال چرا؟ استخاره چيست؟ بايد بدون شايد و آيا ببينمت امروز سخت تشنه ديدار هستم آي! صبرم نمانده است كه فردا ببينمت از راه دور آمدهام با خيال تو كاري بكن كه يا بروم يا ببينمت هر چند باز آمده بودم اميدوار تا چون همان گذشتة زيبا ببينمت، از كوچه ميگذشت دلم با شتاب تا با ديگران دوباره مبادا ببينمت
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
بعضی وقت ها به خاطرم می آیی باز هم با همان بهانه های همیشگی میرویم تا آنجا که بودیم آنسوی خیال آنجا که ناگهان باورت کردم تا آنجا که گفتی ناگهان خداحــــافظـــــــ !!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
گرفته دوری ات امشب عجیب حالم را/ شکسته رفتنت این بار سخت بالم را/ خراب کرد مثل زلزله ای به روی سرم٠٠/همین خبر که تو رفتی، تمام عالم را/ نبرده ام به دهان از هراس رانده شدن/ هنوز هم به خدا سیب های کالم را/نشسته ای که مرا روی دست ها ببرند؟/ نیامدی که بگیرند ماه و سالَم را؟/بگو که آمده ای در بزن وَ راحت کن٠٠/ به یک اشاره فقط ، فکرم و خیالم را/ اگر چه در تب دوری هنوز می سوزم/ نوید آمدنت خوب کرده حالم را/ هنوز دل خوشی ام روزهای بارانی ست/ تو چتر خیست ومن هم کلاه و شالم را...
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
کودکی هایم اتاقی ساده بود قصه ای دور اجاقی ساده بود شب که میشد نقشها جان میگرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود میشدم پروانه خوابم می پرید خوابهایم اتفاقی ساده بود زندگی دستی پر از پوجی نبود باری ما جفت و طاقی ساده بود قهر میکردم به شوق آشتی عشقهایم اشتیاقی ساده بود ساده بودن عادتی مشکل نبود سختی نان بود و باقی ساده بود
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید وباید هزار باد و مباد هزار کارنکرده هزارکاش و اگر هزاربارنبرده هزاربوک و مگر هزاربارهمیشه هزاربارهنوز مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه ی پایان براین هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذاری
سروش(نگهبان خاندان)
کوچه کوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش، هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت، دفتر غم های من پیش چشمانش باز بود، خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت...
سروش(نگهبان خاندان)
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشت شیشه افکارت ،باید به خودت استراحت بدهی،دراز بکشی،دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی، در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند،آن وقت با خودت بگویی بگذار منتطر بمانند!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
آخرين شعر مرا قاب كن و بشت نكاهت بكذار تا كه تنهاييت از ديدن آن جا بخورد و بداند كه دل من با توست، در همين1قدمي...
سروش(نگهبان خاندان)
قهوه ے تلخ عشق را شکر مے ریزیم، من هم مے زنم تو هم مے زنے ناگهاטּ تقدیر همه چیز را بر هم مے زند...
سروش(نگهبان خاندان)
چوافشاكند عشق اسرارها/فروريزد ازعقل ديوارها/ نماند به جا جاودان هيچ كس / وپايان پذيرند آزارها/زتعميردل ها گريزان شوند / همه كار گرها و معمارها / به مستي خدايا زهوشم ببر/كه بيزارم ازخيل هشيار ها/ببرهركجايي به جزپيش عقل/ ببر درحضور سبكبارها / به مستي خطرمي كنم مي بريز/دهد زاهدم گرچه اخطارها/
سروش(نگهبان خاندان)
اگرچه بی تو دلم از همیشه تنگتر است/ولی بدون تو این روزها قشنگتر است٠٠/دروغ گفتم، خود را فریب دادم،نه!/ تو نیستی و دلم از همیشه تنگتر است/جهانِ بی تو بی آغاز و بی سرانجامست/دلم بدونِ تو از سنگ نیز سنگتر است/درنگ كردم و از دست رفتی و عمریست/كه چشمهام به تاوان این درنگ،تر است/"من از تو صبر ندارم كه بی تو بنشینم"/كه بی تو دامن پرهیز من به ننگ،تر است/شراب خانگی من، به خانهات برگرد/مجال مستی من، با تو گیج و منگتراست٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد . . کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است . . چندیست تــابـــلو زده ام . . کارگران مشغول کارنـــد ، آهسته بــرانید . . نـــه بـــرای دل شکسته ام . . .؛ بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد . . .!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
حالم را به هم نزن، غم هایم تازه ته نشین شده است... دلت را محکم بچسب رفیق آدمها آنقدر انصاف ندارند که زیر پایت را خالی نکنند!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
روی سکوی کنار پنجره، همه شب جای منه. چند ورق کاغذ و یک دونه قلم، همیشه یار منه. کاغذای خط خطی، از کنار در بازه پنجره....، می پرن توی کوچه،سرحال از اینکه آزاد شدن.، نمی دونن که اسیر دل سنگ باد شدن.......، دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من.، تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک ساعتمه...... حالا من موندم و یک دونه ورق، که اونم از اسم تو سیاه می شه.، همه چیم تو زندگی، آخرش به پای تو هدر می شه... چشمونم فاصله رو، از پنجره دید می زنه... دلم اسم تو رو فریاد می زنه........، درای پنجره رو تا انتها باز می کنم......، تو خیالم با تو پرواز می کنم........